معرفی وبلاگ
شهید حسین معینی دایی عزیز من ... دوستت دارم
صفحه ها
دسته
لينك تبياني ها
سایت های مرتبط
وبلاگ های مرتبط
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 222803
تعداد نوشته ها : 588
تعداد نظرات : 14
Rss
طراح قالب
GraphistThem232
اسارت شیرین
در بخش اول صحبت هاى ستوان دوم وظیفه سید مدهت الحسینى متولد ۱۳۴۴ هجرى شمسى که در سال ۶۳ در شرق دجله به اسارت نیرو هاى ایرانى درآمد را ملاحظه کردید. اینک بخش دوم و پایانى این گفت وگو را مى خوانید.
چه عوامل دیگرى روى شما و اسراى دیگر تاثیر داشت؟
شعارهایى که در پادگان روى دیوار نوشته بودند مثل این جمله از امام خمینى (ره) اسرار مهمانان جمهورى اسلامى هستند» و تمام رفتارهاى اعضاى کمیسیون و ایرانى ها. مهر و محبت و ایمان اخلاص آنها باعث شد روند توبه کردن و گسترش توابین بسیار بالا گیرد. ما با این مسائل زندگى و آن را از نزدیک لمس مى کردیم. به نماز جمعه مى رفتیم و از نزدیک با چشم خودمان مى دیدیم که در ایران، اسلام واقعى جریان دارد و این تحول اساسى در زندگى و تفکرات من و بسیارى از عراقى ها به وجود آورد. آن سال ها، دوران طلایى عمر من بود، دورانى که در زندان و پادگان به عنوان اسیر بودم. در رژیم صدام شاید به سمت کسب دنیا حرکت مى کردیم ولى حتما خسرت الاخره مى شدیم ولى در پادگان دین ما زنده شد و آخرت را یافتیم. من آزاد شدم، اسیر نبودم. در ایران در حالى کهف شکل اسیر داشتم ولى به سوى هدایت و آزادى حرکت مى کردم.
وقتى در سال ۶۸ آزاد شدم در پادگان به عنوان نماینده کمیته فرهنگى، طرح مدارس، طرح آموزش قرآن و امور بسیارى را اجرا مى کردیم و این وقت من را بسیار مى گرفت. چهار ماه پس از آزادى در پادگان تختى ماندم و بعد به پادگان کهریزک رفتم. آن جا حدود ۶۰۰۰ عراقى اسیر بودند و من و یکى دیگر از توابین تدریس و آموزش آنها را برعهده گرفتیم.

تا هنگام تبادل اسرا چه مى کردید
من کمک مى کردم تا اسرا به تصور صحیحى از جبهه حق و حقیقت برسند. اول گفتیم هر کس که اینجاست باید بداند که اینجا همه نماز مى خوانند و باید تکلیف شرعى خود را به نحو احسن بشناسند و به آن عمل کنند. پس از آزادى اسرا گروهى به عراق رفتند و در رژیم صدام شروع به گفتن حقایق کردند و باعث قیام مردم شدند، خیلى از آنها به شهادت رسیدند. مثلا یکى از اسرا که به عراق بازگشت به دلیل حمایت از امام خمینى(ره) جلوى پدر ومادرش توسط بعثى ها اعدام شد تقریبا اکثرا اسرا متحول شده بودند، یک سرى وارد سپاه بدر شدند و آنها که بازگشتند شروع به روشنگرى در مورد رژیم صدام کردند.
آنها روى دیوارها در خیابان هاى عراق شعار مى نوشتند و مردم را بیدار مى کردند.

کى براى دیدار با خانواده هایتان به عراق بازگشتید؟
بعد از ۱۹ سال و سقوط رژیم صدام به دیدار خانواده رفتم. تمام اعضاى خانواده بزرگ شده و بسیار تغییر کرده بودند. بزرگترها پیر شده بودند، دیدار زیبایى بود.

چقدر در عراق ماندید؟
سه هفته و بعد دوباره به ایران برگشتم.

باز هم به عراق رفتید؟
بله دومرتبه دیگر هم رفتم.

در ایران ازدواج کردید؟
بله، بعد از آزادى در ایران با یکى از زنانى که از عراق به ایران پناهنده شده بود، ازدواج کردم و حالا داراى ۳ فرزند هستم. یکى از آنها حافظ قرآن است. بقیه هم خوب درس مى خوانند و افتخار مى کنند که در ایرانند.

از خاطرات خود با شهید نظران بگویید؟
با شهید نظران خاطرات بسیارى دارم. یادم هست وقتى انتفاضه اول در عراق شروع شد برادرم درمیان نظامیان جدید به ایران پناهنده شد و آنها تحویل کمیسیون اسرا شدند. سرپرست ما هم با گروهى که مسؤولیت دریافت آنها را داشتند بود. شهید نظران اسم برادرم را دید و به او گفت که آیا این با مدهت نسبتى ندارد؟ او خودش سریع دنبال من آمد و گفت مژده بده. من قبلا خواب برادرم را دیده بودم. در ماه رمضان خواب هاى صادقه زیاد مى دیدم. دیدم برادرم با دو تا چوب در حالت بدى به سر مى برد و دلم گرفت که چرا او اینقدر مغموم و ناراحت است.
یک ماهى از این مساله گذشت ومن شوق دیدار برادرم را داشتم، یک روز شهید نظران به نمایشگاه آمد، اعضاى کمیسیون هم همراهش بودند. شهید به من اشاره کرد، رفتم کنارش گفت خبردارى که برادرت اینجاست؟ گفتم بله ولى هنوز او را ندیده ام، این را که شنید خیلى ناراحت شد و به سرپرست ما گفت که او را نبردى هنوز برادرش را ببیند؟ و با همان عصبانیت ادامه داد: این ها برادرند، مى دانى برادر یعنى چه؟ خیلى خجالت کشیدم که ایشان جلوى اعضاى کمیسیون اینطور از من دفاع کرد، مگر من کى هستم، یکى از کوچکترین اعضاى تشکیلات اما او انسانى کامل بود و به همه اهمیت مى  داد، سرپرست گفت: فردا او را به ملاقات مى فرستم.

فردا او را دیدید؟
بله از صبح تا شب با هم نشستیم و خیلى حرف زدیم. سال ها بود که همدیگر را ندیده بودیم یک ماه که گذشت مشکلاتى براى او پیش آمد. شهید نظران پیشنهاد داد که او بماند و ما کارهاى پناهندگى او را انجام دهیم ولى برادرم قبول نکرد و شهید نظران گفت او را با هواپیما مى فرستیم. برادرم به فکر مادرم بود که بیمارى شدیدى داشت و به برادرم وابستگى خاصى نشان مى داد. ما همه به تصمیم او احترام گذاشتیم وقتى رفت نمى دانم چه کسى به عراقى ها گزارش داد که این با برادرش در پادگان پرندک رباط کریم دیدار کرده است براى او مشکلات بسیارى به وجود آمد. بعد از برگشت ازدواج هم کرده بود و تا پرونده اش کامل شد به سراغش مى آیند و از او مى پرسند تو در ایران با کسى ملاقات کردى؟ مى گوید: نه بلافاصله او را دستگیر کرده و به زندان مى برند. دو هفته زیر شکنجه سکوت مى کند یکى از اقوام مادرم با پارتى او را آزاد مى  کند و بلافاصله برادرم به اردن رفت و از آنجا به مالزى و الان در آن کشور اسلامى استخدام شده است. آن کسى هم که او را یارى داد، اعدام شد.
از کار هاى هنرى که تا کنون انجام داده اید، بگویید
یک مدت معلم بودم بعد در یک نمایشگاه دائمى کار کردم کسى از من خواست تا ۱۷ تابلو با موضوع متفاوت اسراى عراقى و ایرانى برایش ترسیم کنم و بعد ساخت ماکت، پوستر، مجسمه و نقاشى برجسته ها و تندیس هاى موزه انقلاب اسلامى و موزه دفاع مقدس به من سفارش داده شد و من براى موزه دفاع مقدس شروع به کار کردم و اکنون ماکت عملیات بیت  المقدس در حد آماده سازى است و بسیار زیبا و تاثیرگذار از آب درآمده و ما آن را پروژه اى درسطح ملى مى بینیم و از همه هنرمندان دیگر هم مى خواهیم بیایند و براى موزه دفاع مقدس فعالیت کنند.

بازدیدکنندگان از نمایشگاه و موزه چه کسانى هستند؟
آدم هاى برجسته سیاسى، فرهنگى و هنرى، هنوز براى عموم آماده نیست.

چند وقت روى این پروژه کار مى  کنید؟
حدود چهار سال و نیم.

چقدر طول مى کشد تا به مرحله نهایى برسد؟
طرح هنوز درمرحله تصویب است. وقتى کاملا تصویب شود تازه گروه هاى مختلف با فرهنگ و دید ملى باید وارد شوند تا کارى گسترده و بزرگ انجام شود.

از اینکه یک عراقى که روزى دشمن ایران بود،الان به عنوان مروج فرهنگ دشمنش مى کوشد، چه حسى دارید؟
در زمان پیامبر(ص) ملیت تعیین کننده خوب و بد بودن فرد نبود، اکنون نیز این مهم نیست که من عراقى باشم یا ایرانى، مهم این است که حق را از باطل تشخیص دادم و حالا سعى مى  کنم تمام توانم را براى ترویج تفکر حق بگذارم، دیگر بقیه اش اهمیت نداردکه ایران روزى دشمن عراق بوده، اصلا دیگر ربطى به من ندارد که دولت بعث به ایران حمله کرد یا متجاوز بود و براى من ترویج حق و طرد باطل اهمیت دارد. من دوست دارم براى ایران کارکنم و با نقاشى، برجسته سازى، ماکت و پوستر و هنرم حقیقت را به همه جهانیان نشان دهم و این کار من جهانى و براى تمام مردم دنیاست.

محمد على آقا میرزایى

 

دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:52
من آزاده عراقى ام!
آزاده اى است از جنس مردانى چون «حر» و خود اسارتش را اوج آزادى مى داند و تولدى دیگر. در سخن گفتن با اوست که در مى یابى چقدر برخى مردان جنگ از اصل خود دور افتاده اند، چقدر ارزش هاى پرشکوه دوران دفاع مقدس مهجور مانده و به آن بى مهرى هاى فراوان شده است.
ستوان دوم وظیفه سید مدهت الحسینى که در عملیات بدر به اسارت نیروهاى ایرانى در آمده متولد ۱۳۳۴ هجرى شمسى دربغداد است و در سال ۶۳ در شرق دجله به اسارتى درآمده که به قول خودش راه آزادگى و خط پررنگ حق و باطل را به او نشان داده و باعث شده تا گویى دوباره از نو متولد شود ومرزها و خطوط فرضى و زبان وقومیت را کنار نهاد و به اسلام ناب وفادار ماند. وقتى هنگام نماز همراه با حاج ناصر قره باغى آزاده و جانباز و حاج حمید سى ستار همراه سید مدهت که از رزمندگان پرسابقه ماست جرات نمى کنیم جز مدهت را براى امامت نماز انتخاب کنیم این مساله که چقدر جامعه از ارزش هاى دفاع مقدس دور مانده بیشتر توى چشم مى زند. او در ایران ازدواج کرده و یکى از فرزندانش حافظ قرآن است و با تواضع جلوى ما مى ایستد و ما به امامت او نماز مغرب را مى خوانیم. آنچه در پى مى آید گفت وگوى ما با این آزاده عراقى است.

وضعیت عمومى و ذهنیت اغلب مردم عراق هنگام جنگ با ایران چگونه بود؟
صدام با تبلیغات گسترده رسانه اى به مردم القا کرده بود که ایران متجاوز است در حالى که رژیم بعث عراق در ابتدا وارد خاک ایران شده بود. در سیستم استبدادى صدام کسى جرات مخالفت و بیان حقیقت را نداشت. رژیم به سرعت مخالفان را اعدام مى کرد و مردم مى ترسیدند که بعثى ها خانواده شان را مورد آزار و اذیت قرار دهند. بعد از قیام مردم شیعه عراق، خود صدام در تلویزیون اعلام کرد که به فشار آمریکا وارد جنگ با ایران شده  است و به متجاوز بودن خود اعتراف کرد.

چه شد که براى جنگ با ایران به جبهه آمدى؟
در ابتداى جنگ من دوران آموزش سربازى را در عراق مى گذراندم و بعد از شش ماه به زور ما را به جنگ فرستادند اما در پشت جبهه کار کنیم.

درجه شما چه بود؟
ستوان دوم وظیفه. چون در ترابرى خدمت مى کردم همیشه حداقل ۲۰ کیلومتر عقب تر از خط مقدم بودم. اما خوشبختانه در عملیات بدر، مسؤول ترابرى، ما را در نزدیکى رود دجله مستقر کرد. من مرخصى بودم، شب ساعت ۱۰ در تاریکى از روى پل مهندسى عبور کردم و به محل استقرار نیروهاى ترابرى آمدم. دو ساعتى از شروع عملیات بدر توسط ایرانى ها مى گذشت.

پس در عملیات بدر اسیر شدید؟
در این عملیات از دست رژیم بعث آزاد شدم. اول صبح تانک هاى ایرانى از آن طرف دجله به سمت ما شلیک مى کردند. ساعت ۷ صبح همرزمانم خود را تسلیم کردند و من تنها ماندم. نمى دانستم چه کار باید بکنم. تا شب صبر کردم. هنوزترس داشتم. در تاریکى شب صدایى از بیرون سنگر شنیدم و متوجه شدم افرادى در اطراف سنگر هستند. یک پسر جوان بسیجى و یک پیرمرد ،۴۰ ۵۰ ساله بودند وقتى بیرون آمدم یکى از آنها با اینکه ترسیده بود اسلحه اش را به سمت من گرفت. در همین لحظات یک پاسدار با لباس سبز که ما به آنها حرس الخمینى مى گفتیم آمد و سراسلحه او را پایین آورد و با محبت مرا در آغوش گرفت. آن لحظه تمام ذهنیتم درمورد ایرانى ها و تبلیغات صدام به کلى متزلزل شد. حدود ساعت ۱۲ شب بقیه رزمندگان ایرانى با گفتن الله اکبر، الله اکبر به سمت ما آمدند. من خیلى تعجب کردم، چون در رژیم صدام به ما گفته بودند ایرانى ها کافرند، اگر آنها وارد عراق شوند به ناموس شما تجاوز مى  کنند ولى اینها الله اکبر مى گویند. وقتى ایرانى ها الله اکبر گفتند دریچه اى روبه حقیقت در مقابل چشمانم باز شد.
در میانه راه یک بالگرد عراقى به سمت ما آمد و بالاى سر ما پرواز کرد و قاعدتا از روى لباس مشخص بود که من یک افسر عراقى هستم. یک بسیجى گفت بیا در سنگر پناه بگیر. خودش هم آمد کنار من نشست. بعد بالگرد شروع به شلیک موشک به سمت ما کرد. یعنى مى خواست من بمیرم ولى اسیر نشوم.
در همان قریه جوابر بود که من عطوفت رزمندگان اسلام را دیدم و جبهه حق را از باطل تشخیص دادم.
ما را به پادگانى در اهواز بردند و مدتى در آنجا بودیم. من فکر مى کردم در اهواز حتما براى تخلیه اطلاعات به سراغمان مى آیند ولى هیچ کس براى بازجویى نیامد. من یکبار درخانقین دیده بودم که استخبارات عراق براى تخلیه اطلاعات یک ایرانى، با او چه کارکردند. من از فاصله ۵۰ مترى با چشمان خودم دید که چطور آن ایرانى را مى زدند و او خون بالا مى آورد اما در اهواز اصلا کسى براى بازجویى نیامد و فقط از ما اسم مان را پرسیدند من حدود شش ماه به همراه ۵۰ افسر وظیفه عراقى دیگر در اهواز بودم بعد ما را به پادگان تختى تهران منتقل کردند.
من به نقاشى علاقه بسیارى داشتم ولى اصلا استعداد خود را در این زمینه نیازموده و فقط در مدرسه کلاس سوم راهنمایى یک نقاشى کشیده بودم. ساعت هاى بیکارى خود را در پادگان تختى با درخواست قلم و کاغذ به نقاشى مى گذراندم. نخستین کار جدى که کردم طبق آیات قرآن یک جهنم و یک بهشت کشیدم که با رنگ آمیزى و صرف وقت کار قشنگى از آب درآمد. مسؤول فرهنگى پادگان نقاشى را از من گرفت و در تابلوى اعلانات نصب کرد. همه اسرا دور تابلو جمع شدند و این کار نظرشان را خیلى جلب کرد. کار ساده اى بود و من نشان داده بودم که اعمال نیک و بد در ترازوى قیامت چگونه انسان ها را به بهشت و جهنم سوق مى دهد. تابلو بر اسرا تاثیر بسیارى گذاشت و من تشویق شدم که کار بیشترى کنم. اسیر شده بودم و به جاى اینکه رنج و محنت بکشم تازه استعدادم کشف شده بود و مثلا دشمن من وکشورم بیشترین یارى را به من مى رساند تا تمام استعدادهایم شکوفا شود. واقعا در این که کدام طرف حق و کدام طرف باطل است کاملا اطمینان یافته بودم گویى از خوابى برخواسته و زندگى دوباره اى را آغاز کرده بودم. طبق آیات قرآن یک کبوتر کشیدم که روى آتش پرواز مى کرد و سعى کردم در آثار دیگرم که روى کاغذهاى A4 مى کشیدم معانى قرآنى رابه شکل۳ بعدى به بیننده انتقال دهم. مسؤولان اردوگاه پیشنهاد دادند که یک نمایشگاه برپا کنم تا عده اى از مسؤولان از جمله حاج محمد نظران رئیس کمیته اسرا به دیدن آن بیایند. هفتاد تابلو در اندازه A4 کشیدم بعضى از آنها خیلى خوب از کار درآمدند. روز افتتاح نمایشگاه عده اى از مسؤولان به دیدن نمایشگاه آمدند من تا آن زمان حاج محمد نظران را ندیده ولى از مهربانى و اخلاق جذابش بسیار شنیده بودم. گروهى که داخل شدند را از نظر گذراندم. شخصى با محاسن و موى سپید نظرم را جلب کرد و حس کردم حتما او مسؤول آنهاست. پس از دیدن تابلوها پرسید نقاش این تابلوها کیست؟ یکى از افراد به من اشاره کرد. حاج محمد آمد کنار من و گفت: من نظران هستم، مى خواستم اجازه بگیرم اگر لطف کنید و راضى باشید یکى از این تابلوها را به یادگار از شما بگیرم. اشک در چشمانم حلقه زد و بغض راه گلویم را فشرد. بالاترین مسؤول اجرایى امور اسراى کشورى که من در آن اسیر بودم با تواضعى تمام از من درخواست مى کرد تا یکى از تابلوهایم را به او هدیه دهم. از من اسیر اجازه مى خواست واقعا متاثر شدم و با افتخار یکى از آثارم را به ایشان هدیه دادم. بسیار مودب و با احترام بود و رفتارش نشان از ایمان بالاى او مى داد تازه دریافتم چرا به او پدر اسرا مى گویند.

نقاشى را ادامه دادید؟
بله وحتى بعدا شروع کردم به آموزش دادن آن به دیگران. دو کلاس داشتم که در مجموع ۱۸۰ اسیر در آن به یادگیرى نقاشى مشغول بودند. فضاى پادگان بسیار سالم بود همه توبه کردیم و روزه هاى سال  هاى گذشته را که نمى گرفتیم، گرفتیم. نماز را مرتب مى   خواندیم بسیارى نمازشب مى خواندند. افرادى که در رژیم بعث نماز نمى خواندند نماز خوان شدند و به جرات مى توانم بگویم بسیارى از عراقى ها در اسارت هدایت شدند و راه درست را پیدا کردند.

چقدر در پادگان تختى بودید؟ آیا دوباره حاج محمد نظران را دیدید؟
چهار سال و نیم در پادگان تختى بودم. شهید نظران یک بار دیگر که ۲۵ پوستر جدید کشیده بودم به اتاقم آمد و آثارم را دید، کم کم از فروش این تابلوهاى نقاشى و پوسترها کلى پول درآوردم. یک روز به رزمنده اى که به مشهد مى رفت پول دادم و گفتم یک جا نماز از مشهد برایم به عنوان تبرک بیار. یک روز هم در ماه رمضان حضرت امام خمینى (ره) را در خواب دیدم. من نقاشى مى کشیدم و ایشان مرا نگاه مى کردند. حاج محمد پوسترها را به کمیسیون اسرا برد و براى آنها اهمیت زیادى قائل بود و نقش برجسته اى در شکوفایى استعداد من داشت. تشویق هاى ایشان دردیدارهاى بعد بسیار در آینده من تاثیر گذاشت.

هنگام تبادل اسرا چه مى کردید؟
من قبل ازتبادل، یعنى سال ۱۳۶۶ درخواست پناهندگى را از ایران کردم.

وضعیت خانوادگیتان چطور بود؟ متاهل بودید؟
نه من مجرد بودم و خانواده ام در عراق بودند.

چه سالى بادرخواست شما موافقت شد؟
سال ۱۳۶۸ بالاخره موافقت کردند و من به آرزویم رسیدم.

چرا دو سال طول کشید؟
چون من در نوبت بودم وخیلى ها پیش از من درخواست پناهندگى داده بودند.

درخواست  ها زیاد بود؟
بله، خیلى زیاد بود، به خصوص در عملیات هاى آخر، اکثرا افراد تحصیل کرده، دکترها و روشنفکران که قبل از ما اسیر شده بودند به حقانیت نیروها وانقلاب ایران پى برده و هسته اصلى سپاه بدر را شکل داده بودند. سال ۶۳ که من اسیر شدم تازه این نهضت در پادگان هاى اسرا آغاز شده بود و آنها به حقیقت دست یافته وپادگان هاى اسرا به میدان نبرد با نفس و خودسازى تبدیل شده و بسیارى دین و ایمان دوباره یافته و روز به روز این موج در میان اسرا بیشتر مى شد و همه سعى مى کردند از دیگرى سبقت بگیرند و مصداق السابقون السابقون باشند. تفسیرقرآن، نماز و حضور در جبهه برایشان یک تکلیف شرعى شد و ما اعتقاد داشتیم فقط با نثار خونمان در راه اسلام، گناهانمان پاک مى شود.

ازاسرا کسى هم به جبهه رفت؟
بله حدود ۱۲ هزار نفر از عراقى ها به سپاه بدر رفتند و در خط مقدم جبهه ها به رزمندگان ایرانى یارى مى رساندند و فعالیت بسیار زیادى داشتند و خیلى  ها هم شهید شدند و این روند حتى تا عملیات مرصاد هم ادامه داشت و آنها بسیار مقاومت کردند و این از عقیده و ایمان مجدد و محکم آنها نشات مى گرفت.

شما چطور، به جبهه نرفتید؟
دلم مى خواست، مخصوصاً وقتى که دوستانم به جبهه رفتند ولى شهید نظران آمد و به من گفت که اگر مى  خواهى تکلیف شرعى خود را ادا کنى در جبهه فرهنگى و در پادگان به تو بیشتر نیاز داریم، این بود که ماندم و به کار تصویر سازى و آموزش ادامه دادم.

منبع: روزنامه جوان
دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:51

گفتگو با جانباز 70 درصد على میرزایی
خودتان را معرفى کنید و بفرمایید جانباز چند درصد هستید؟
على میرزایى هستم، 38 سال دارم. در سن 16 سالگى به مقام جانبازى نایل آمدم و در حال حاضر جانباز 70درصد مى‌باشم.

از انگیزه‌تان براى حضور در جبهه بگویید.
مملکت مورد هجوم افراد بیگانه و دولت‌هاى غربى بخصوص آمریکا که دشمن قسم‌خورده ماست قرار گرفته بود و ما بر خود واجب مى‌دانستیم که از مملکت خودمان دفاع کنیم.
موقع رفتن به جبهه چند ساله بودید و از چه طریقى اقدام کردید؟
شانزده ساله بودم و از طریق بسیج ثبت نام کردم و مدت 35 روز در مرکز آموزش 05 کرمان دوره آموزشى را گذراندم و به جبهه اعزام شدم.
خانواده‌تان مخالفت نکردند، با توجه به اینکه شما سن کمى داشتید؟
خانواده من دید وسیعى نسبت به مسئله جنگ داشتند و بر خود وظیفه مى‌دانستند. اما موقعى که من مى‌خواستم به جبهه بروم مادرم گفت: تو براى رفتن به جبهه خیلى کوچک هستی.
چه مدت در جبهه خدمت کردید و از نحوه جانبازى‌تان برایمان بگویید.
اولین بار که من به جبهه رفتم 16 سال داشتم و مدت شش ماه و بیست روز در جبهه بودم. در اعزام دوم روزهاى آخر ماموریت (تاریخ 60/12/14) به همراه چند تن از رزمندگان در منطقه عمومى کرخه محور شهید مجید سهرابى براى تهیه مهمات به طرف زاغه مهمات مى‌رفتیم که در راه بازگشت، نرسیده به خاکریز دوم مورد اصابت خمپاره‌هاى دشمن قرار گرفتم و از ناحیه پا آسیب دیدم که منجر به قطع هر دو پایم گردید.
در چه عملیات‌هایى شرکت کردید؟
در عملیات طریق‌القدس (آزادسازى بستان) که در آذر سال 1360 انجام گرفت.
از حال و هواى جبهه برایمان بگویید.
حال و هواى جبهه بسیار معنوى بود و رزمندگان عاشقانه اوقات بیکارى‌شان را با خواندن دعاى توسل، دعاى کمیل و ادعیه مختلف مى‌گذراندند. در نیمه‌هاى شب هرکسى جاى خلوتى پیدا مى‌کرد و نماز شب مى‌خواند و با خداى خود راز و نیاز مى‌کرد و در مجموع افرادى که در اطراف ما بودند از معنویتى خاص برخوردار بودند.
دیگر چه کارهایى انجام مى‌دادید؟
خاطراتمان را مى‌نوشتیم. اتفاقاتى را که برایمان پیش مى‌آمد به صورت خاطره مى‌نوشتیم و با نامه براى خانواده‌هایمان ارسال مى‌کردیم.
یک خاطره شیرین!
یک روز به اتفاق رزمندگان وارد محور عملیاتى کرخه شده بودیم. شب اول که پست من تمام شد، موقع برگشتن به پشت خط در بین راه خسته شدم، بارندگى شده بود و پوتین‌هایم کاملا در گل فرو مى‌رفت و هوا هم بسیار تاریک بود. براى رفع خستگى روى یک برآمدگى نشستم که به نظرم خیلى نرم مى‌آمد بعد که دقت کردم متوجه شدم که روى شکم یک جنازه عراقى نشسته‌‌ام.
یک خاطره تلخ!
یکى از همرزمانم آرپى‌جى‌زن بود. در یک پاتک از سوى عراق، ایشان دو تا آرپى‌جى به طرف دشمن پرتاب کرد و مى‌خواست آرپى‌جى سوم را پرتاب کند که از طرف دشمن مورد هدف قرار گرفت و گلوله به قلبش اصابت کرد. وقتى بالاى سرش رفتم در آخرین لحظات یاحسین گفت و آخرین زمزمه‌اش کلمه مقدس مادر بود و به شهادت رسید.
از شهدا برایمان تعریف کنید.
شهیدان را شهیدان مى‌شناسند. واقعا شهدا حالات و رفتار عجیبى داشتند و واقعا برگزیده خدا بودند و قبل از شهادت حالات خاصى داشتند. یادم مى‌آید که عزیز کشاورزى از بچه‌هاى زرند بود که نیمه‌شب بلند مى‌شد و پوتین بچه‌ها را جفت مى‌کرد تا رزمندگان وقتشان را کمتر براى پیدا کردن کفش‌هایشان صرف کنند.
در حال حاضر مشکل اصلى شما چیست؟
من با پاى مصنوعى رفت و آمد مى‌کنم و از نظر حرکتى مشکلى ندارم. 22 سال است که از پاى مصنوعى استفاده مى‌کنم و در منزل هم پاى مصنوعى را در مى‌آورم و از ویلچر استفاده مى‌کنم، اما تنها تقاضایى که از بنیاد دارم این است که سقف مبلغ جانبازان 70درصد را بردارند.
در حال حاضر تهاجم فرهنگى در جامعه ریشه‌دار شده است. اگر شما یکى از مسئولین فرهنگى کشور باشید چه اقدامى جهت مقابله با این تهاجم انجام مى‌دهید؟
براى مبارزه با تهاجم فرهنگى سرمایه‌گذارى شده است اما سرمایه‌گذارى تنها کافى نیست و اصلاح را باید اول از خانواده شروع کنیم و بعد اجتماع. مسئولین کشور باید بودجه‌هایى را براى این امر مهم اختصاص دهند.
شما به‌عنوان یکى از جوانان دوران جنگ چه توصیه‌اى به جوانان امروز دارید؟
جوانان زمان جنگ و جبهه درک بالایى از مسائل اطرافشان داشتند و با اقتدار وایمانى که در وجودشان بود به جبهه مى‌رفتند تا از مملکت و ناموس خود دفاع کنند. جوانان امروز باید بدانند که این دنیا، دنیاى فانى و تمام‌شدنى است و چیزى که باقى مى‌ماند خوبى است. من از همه جوانان مى‌خواهم که در راستاى فرهنگ جبهه بیشتر تحقیق کنند و راه امام و شهدا را ادامه دهند و در کارها تنها به ائمه(ع) متوسل شوند.
یک دعا!
اللهم عجل لولیک الفرج.
صحبت آخر...
آرزومندم که این انقلاب به انقلاب جهانى حضرت مهدی(عج) برسد و نابودى استکبار منجمله آمریکا را از آقا امام زمان مى‌خواهم و انشاءالله این دنیاى پر از ظلم و جور با آمدن آقا امام زمان(عج) پر از عدل و داد شود.
از همسر این جانباز عزیز مى‌خواهم که خودشان را معرفى کنند و بفرمایند چند سال است که با ایشان ازدواج کرده‌اند و ثمره این ازدواج چند فرزند است؟
فاطمه یوسف‌الهى هستم و در سال 65 با ایشان ازدواج کردم و ثمره این ازدواج چهار فرزند، سه دختر و یک پسر مى‌باشد که دختر اولم امسال در دانشگاه قبول شده است و بقیه محصل هستند.
چه شد که با یک جانباز ازدواج کردید؟
برادر شهیدم با ایشان دوست بودند و با توجه به شناختى که او از ایشان داشت به بنده پیشنهاد ازدواج دادند و با اینکه جانباز 70 درصد بودند با افتخار جواب مثبت دادم.
از مشکلات بگویید.
البته مشکلات زیاد است اما با توکل به خدا و عشق به ائمه(ع) سعى مى‌کنیم تحمل کنیم.
پیام شما به همسران جانبازان چیست؟
همه همسران جانبازان عزیز باید بدانند با کسانى ازدواج کرده‌اند که براى احیاى دین و امر به معروف و نهى از منکر به جبهه رفتند تا از نوامیس مردم دفاع کنند، بنابراین نباید در حق آنها کوتاهى شود.

تهیه و تنظیم: معاونت ارتباطات فرهنگى سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان

دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:51
گفتگو با جانباز هفتاد درصد، پدر شهید رضا یار احمدی
اگر روزى به ملاقاتش بروید، احوال همه را مى‌پرسد. احوال پدر، مادر و فامیل! با گشاده‌رویى حرف مى‌زند و تو هیچ حس نمى‌کنى که 85 سال دارد و بیست سالى است که دلخوشى راه رفتنش شده چرخ‌هاى ویلچر ...
دست در جیب مى‌برد و عکس 3x4 سیاه و سفیدى را روبرویم مى‌گیرد؛ جوانى که به خودش شباهت دارد. مى‌خندد و با لحنى گیرا مى‌گوید:‌ “این رضاى من است”. تازه متوجه مى‌شوم؛ او شهیدى دارد که هرازگاه ناگفته‌هاى دلش را با عکسش باز مى‌گوید.
برایم از او مى‌گوید
وقتى شاه خائن به امام خمینی(ره) گفت:‌ “به سربازانت بگوکه در برابر ما بایستند.”
امام خمینی(ره) فرمودند: سربازان ما یا در بطن مادر هستند و یا در گهواره.”
آن زمان، رضاى من شش ماهه بود. با شنیدن حرف ایشان رو به همسرم کردم و گفتم: “اگر آقا تبعیدش به پایان برسد و به وطن باز گردد واگر رضا راه امام را ادامه داد؛ ایمانم به ایشان محکم‌تر مى‌شود.
سال‌ها در کارخانه کانادا نمایندگى توزیع نوشابه داشتم. پسرم (رضا) هجده ساله شده بود. یکى از شب‌ها که به خانه بازگشتم متوجه شدم رضا نیامده! نیمه‌هاى شب با صداى در خانه به خود آمدم. وقتى در را باز کردم، با کیفى در دست روبرویم ایستاده بود. مرا کنار کشید و آرام گفت: “پدر، مواظب باش که همسایه‌هاى اطرافمان ساواکى هستند ... سر و صدایى راه نینداز و ...” سپس به خانه آمد و کیف را در برابرمان گشود.
داخل کیف پر بود از اعلامیه‌ها و عکس‌هاى امام خمینی(ره.) خندید و به من گفت: در مسجد امام محمد باقر مشغول هستم و قرار است فردا شب تمامى اعلامیه‌ها را روى در و دیوار بچسبانیم ...”
آن شب، قلبم عجیب لرزید و به یاد حرف امام خمینی(ره) افتادم.
چه شد که رضا به جبهه رفت؟
دیپلم گرفته بود و مى‌خواست در کنکور شرکت کند؛ اما یک روز به من گفت: “چون امام دستور داده جبهه‌ها را پر کنید، مى‌روم سه ماه در منطقه مى‌مانم و وقتى برگشتم کنکور مى‌دهم.”
چه جوابى مى‌توانستم بدهم جز اینکه “جهاد در راه خداست؛ پس برو ...”
فرداى آن روز از سوى بسیج مسجد امام محمدباقر علیه‌السلام به ایلام اعزام شد.
چه کسى خبر شهادتش را برایتان آورد؟
یکى از شب‌هاى سال 1359 خواب دیدم که دو کبوتر از آسمان پایین آمدند. اولى بر شانه راست و دیگرى برشانه چپم نشست. دست بلند کردم تا بگیرمشان که ناگهان پرواز کردند. چند روز گذشت؛ هنگام ظهر بود که براى اقامه نماز وضو گرفتم. زنگ در خانه به صدا در آمد. وقتى در را باز کردم همرزم رضا در مقابلم ایستاده بود. آن روز خوابم تعبیر گشت و دانستم که پروردگار امانت خویش را بازستانده است.
با وجود اینکه یکبار در سال 61 به منطقه اعزام شده بودید، چگونه دوباره تصمیم به رفتن گرفتید؟
چند سالى از شهادت گذشت. یک شب رضا همراه دو سید به اتاقم وارد شدند. گویى اتاق پسرم روشن شد و عطرى دل‌انگیز فضا را پر کرد. از بستر خواب بلند شدم و نشستم. یکى از بزرگواران سمت راست و دیگرى سمت چپ من نشستند و رضا نیز روبرویم نشست. به او گفتم:‌ “این بزرگواران را معرفى کن.”
در جوابم سرى تکان داد و گفت: “اجازه ندارم.” ادامه داد: “تنها آمده‌ام از شما خواهشى داشته باشم ...” گویى در تمام مدت خواب صدایش در فکرم طنین‌انداز شده بود‌؛ “سپاهى به نام حضرت محمد(ص) براى عملیات کربلاى 5، به سمت شلمچه در حال حرکت است. دوست دارم که شما سنگرم را پر کنید. در این راه یا مجروح مى‌شوید و یا شهید ...” حتى ساعت مجروح شدنم را نیز بیان کرد و آن‌گاه دست به آسمان بلند کرد و من درخششى عجیب را در آسمان دیدم و از خواب پریدم.
فرداى‌ آن شب موضوع خوابم را براى یکى از همکاران تعریف کردم. ایشان گفت:‌ شما یک بار در جبهه حضور داشتید. در ضمن پدر شهید هم هستید و وظیفه‌تان را انجام دادید.” حرفش به اینجا که رسید گفتم: ‌”هراسم از این است که نروم و اتفاقى برایم بیفتد.” پس از گذشت یک هفته اعلام شد که هر کارخانه‌ باید براى سپاه محمد(ص) که عازم عملیات کربلاى 5 هستند نیرو فراهم کند و من نیز اعزام شدم.
شاهد امدادهاى غیبى در منطقه بودید؟
اگر عنایت خدا و ائمه اطهار(ع) در منطقه نبود نمى‌توانستیم در مقابل دشمن تا به دندان مسلح مقابله کنیم. امام خمینی(ره) بارها در سخنانشان فرمودند دست خدا یارى دهنده پیروزى رزمندگان است و با قدرت خداوند و ائمه اطهار(ع) پیشروى مى‌کنند. مغرور به خود نشوید که اگر مغرور شوید شکست مى‌خورید.
چه سالى مجروح شدید؟
سال 1365 در سن 65 سالگی، در عملیات کربلاى 5 و راس همان ساعتى که رضا در خواب گفته بود، مجروح شدم. (مى‌خندد) خداوند روحیه‌اى عجیب به من داده بود؛ وقتى ترکش به نخاعم اصابت کرد رو به همرزمم گفتم: “زنبور عراقى مرا نیش زد.”
بیست سال از آن زمان مى‌گذرد. اما حتى در دلم نیز احساس نگرانى نکردم. ساعتى که بند پوتین‌هایم را بستم با خود گفتم که تنها و تنها براى رضاى خدا، براى دین و آب و خاکم در این راه گام مى‌گذارم و پاى جانبازی، اسارت و شهادتش هم ایستاد‌ه‌ام.
و کلام آخر شما ...
براى خواهران، رعایت حجاب و مودت بین خانواده و فامیل و تربیت صحیح فرزند؛ و براى برادران داشتن تقواى خداوندى و تهیه معاش زندگى از راه حلال، آرزو مى‌کنم.
و در آخر اینکه اگر انسان (چه زن و چه مرد) در زندگى از خود گذشتگى داشته باشد، هیچ‌گاه در برابر خدا و خلق خدا شرمنده نمى‌شود و هیچ‌گاه شکست نمى‌خورد.


گفتگو از: مریم عرفانیان
روزنامه رسالت

 

دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:51

با توجه به لزوم شناساندن هر چه بیشتر شهدای مظلوم و گمنام غرب استان تهران به نسل جوان مصاحبه ای با حاج علی کرمی یکی از فرماندهان ارشد سپاه حضرت سید الشهدا (ع) و همرزم و همسنگر شهید عزیزمان برادر آقا مهدی شرع پسند انجام دادیم که بشرح ذیل تقدیم میگردد.

سوال اول : حاج آقا کرمی ضمن تشکر از اینکه وقت خود را به ما دادید مختصری از اولین دیدار و آشنایی و خصوصیات شهید را ذکر بفرمایید.
بسم الله الرحمن الرحیم
بنده از آغازین روزهای تشکیل سپاه کرج با برادر آقا مهدی شرع پسند آشنا شدم و هر چقدر این دوستی و صمیمیت افزایش می یافت متوجه خصوصیات اخلاقی ایشان مثل تواضع و فروتنی و دوری از کبر و غرور ایشان میشدم و در یک کلام ایشان سعی میکردند اخلاقشان و رفتار و عملکرد خود را دقیقا با موازین اسلامی و شرعی مطابقت دهند و در این راه موفق نیز بودند ایشان یک استاد مجرب قران و نهج البلاغه بودند و در فرصتهایی که در بین فعالیتهای خود می یافتند جمع دوستان را گرد هم می آوردند و با قرائت قران و نهج البلاغه به تفسیر آن می پرداختند و این تاثیر زیادی در افزایش روحیه دوستان و همسنگران ایشان داشت و ما نیز به نوبه خودمان درسهای زیادی از آقا مهدی یاد گرفتیم.

سوال دوم : برادر کرمی ظاهراً این سردار شهید سپاه اسلام در قبل از انقلاب نیز فعالیتهایی داشته لطفا در این زمینه توضیح بدهید.
تا آنجا که بنده مطلعم برادر آقا مهدی شرع پسند از مبارزین راستین علیه ستم و ظلم دستگاه ستم شاهی بود و نقش بسزایی در هدایت مردم در راهپیماییهای دوران قبل از پیروزی انقلاب داشته اند و در تکثیر و توزیع اطلاعیه ها و اعلامیه های حضرت امام (ره ) بصورت گسترده و مخفیانه تلاش شبانه روزی داشته اند و پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی جزء بنیانگذاران سپاه پاسداران در کرج بودند و با پیوستن ایشان به سپاه شمار زیادی از مبارزین و دوستان ایشان مانند سردار شهید میررضی نیز به همراه ایشان به عضویت سپاه پاسداران در آمدند.

سوال سوم : جناب سرهنگ کرمی در ادامه مایلیم به فعالیتهای ایشان در آغازین روزهای جنگ تحمیلی و مسئولیتهای ایشان اشاره ای بفرمایید.
همانطوریکه که قبلا به عرض خوانندگان عزیز رسید برادر آقا مهدی شرع پسند یک معلم اخلاق بود به این معنی که اخلاق را بصورت تئوری تدریس نمی کرد بلکه با عمل خود اطرافیان را تحت تاثیر قرار می داد و در همه عرصه های خطر پیشتاز و جلودار قافله بود و به همین دلیل با آغاز جنگ تحمیلی و تجاوز دشمن بعثی و قائله کردستان ایشان با اولین گروه اعزامی از کرج به کردستان اعزام شدند و بعنوان فرمانده گروه در پاکسازی شهر سنندج و شکستن محاصره معروف باشگاه افسران و پادگان ارتش حماسه ها آفریدند و نقش تعیین کننده ای را ایفا نمودند ایشان همچنین در اوائل تشکیل سپاه کرج بعنوان مسئول آموزش نظامی و سپس مسئول بسیج و بعد از مدتی بعنوان مسئول عملیات و جانشینی فرماندهی سپاه کرج انجام وظیفه نمودندو پس از آغاز جنگ تحمیلی در دیماه 59 فرماندهی گروه اعزامی سپاه کرج به جبهه های گیلانغرب را بعهده گرفتند و بعنوان مسئول محور آوزین گیلانغرب مشغول انجام وظیفه شدند و در 2 عملیات ایذایی فرماندهی عملیات را بعهده داشتند که نتیجه این عملیات منجر به آزادسازی قله استراتژیک چغالوند بود که شهر گیلانغرب از دید و تیر مستقیم دشمن خارج گردید و مجددا در سال 60 به همان منطقه اعزام شده و در عملیات سراسری شهید رجایی و باهنر در محور سرپل ذهاب (تپه های کوره موش) در شهریور سال 60 شرکت فعال داشت و در این عملیات به افتخار جانبازی نائل آمد سپس اقا مهدی شرع پسند در پاییز سال 60در عملیات طریق القدس (آزاد سازی شهر بستان )بعنوان فرمانده گردان و در سال 61 در عملیات فتح المبین و عملیات بیت المقدس (آزاد سازی خرمشهر ) و عملیات رمضان حضور موثری داشت و بعنوان فرمانده گردان انجام وظیفه مینمود ایشان در عملیات رمضان از ناحیه دست مجروح شدند و در عملیات والفجر مقدماتی بعنوان فرمانده تیپ عملیاتی سلمان فارسی از لشکر 27 محمد رسول الله (ص) شرکت داشتند و در این عملیات نیز از ناحیه پا مجروح شدند و علی رغم مجروحیتهای زیاد و متوالی لحظه ای از حضور در جبهه ها غفلت نکردند ایشان در اوائل سال 62 با تشکیل تیپ نبی اکرم (ص) در کرمانشاه بدرخواست فرمانده وقت این تیپ (سردار ناصح ) به غرب کشور اعزام شدند و بعنوان فرمانده طرح و عملیات تیپ مشغول بکارگردیدند و در نهایت پس از تحمل مشقات فراوان جسمی و مجروحیت در منطقه چنگوله (چغاعسگر)پس از اقامه نماز صبح در سحرگاه 30/11/62 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند خداوند انشاء ا... روح ایشان را با شهداء کربلا محشور فرماید.

سئوال چهارم : حاج آقا کرمی اگر خاطره ای از این شهید دارید برای ما بفرمائید.
همانطوریکه عرض شد ایشان در عمل معلم اخلاق بودند و همیشه با عمل خود اطرافیان را تحت تأثیر قرار می دادند. نمونه بارز این روحیه در سخنانی که بمناسبتهای مختلف به نیروهای تحت امر خود میگفتند مشخص می شد و ایشان همیشه دوستان و نیروهای خود را از کبر و غرور و خود پرستی و خود ستائی و دروغ و چاپلوسی منع می نمودند و با اخلاق حسنه خود الگوی یک فرمانده حزب الهی بودند و تواضع ایشان همیشه اطرافیان را تحت تأثیر قرار می داد.
 
دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:50

در آستانه سوم شعبان میلاد با سعادت سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع) خدمت برادر عزیزمان سرهنگ صیاد شیرازی رسیدیم و در رابطه با این روز مبارک با ایشان مصاحبه‌ای داشتیم که متن آنرا ذیلا می‌خوانید.

بسم‌ا... الرحمن الرحیم.

س: برادر محترم جناب سرهنگ صیاد شیرازی لطفاً در ابتدا ارتباط و هماهنگی سپاه و ارتش در اوائل جنگ تا فرار بنی‌صدر و بعد از آن یعنی از آغاز عملیات‌های مشترک سپاه و ارتش تاکنون را تشریح فرمائید.

«بسم‌ا... الرحمن الرحیم رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و جعلنی من لدنک سلطان نصیرا»

با سلام و درود به ارواح پاک شدای انقلاب اسلامی و امام امت و مردم رزمنده ایران در مقدمه سوم شعبان میلاد با سعادت امام حسین(ع) را که روز عزیز پاسدار هم هست به همه ملت رزمنده ایران بویژه هم‌رزمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تبریک و تهنیت عرض می‌کنم انشاءا... که به برکت چنین روزی روز به روز به وجهه و ارزش این نهاد انقلاب اسلامی افزوده شود و نقش خود را در پیش‌برد حرکت‌هایی که ریشه کن کننده ضدانقلاب داخلی و خارجی است ایفا نماید. در رابطه با سوال مطروحه باید بگویم. در راه هماهنگی سپاه و ارتش در اوائل جنگ مخصوصاً قبل از فرار بنی‌صدر، موانع زیادی بود که پیوند بین ارتش و سپاه را امکان‌پذیر نمی کرد. و چون امام امت به هماهنگی رزمندگان در جبهه‌های نبرد عنایتی خاص داشتند. پیروان صادق خط امام از نهادهای انقلابی گرفته تا نیروهای متعهد در ارتش جمهوری اسلامی برای پیاده کردن چنین اصلی دائماً در تلاش بودند. و با تمام موانعی که در پیش رو بود مقابله می‌کردند در حالی‌که در زمان بنی‌صدر خائن پیوند ارتش و سپاه به‌رسمیت شناخته نمی‌شد. این امر بصورت نهائی ما بین نیروهای ارتش و سپاه نسبتاً بر قرار بود. که این پیوند هر چند که رسمیت نداشت ولی در تقدم یکم بود و تا آنجا که برای نیروهای متعهد ارتش میسربود خودشان را بیک صورتی مرتبط می‌کردند. و با برادران سپاه همکاری می‌نمودند پس از عزل بنی‌صدر خائن ما دیدیم که این پیوند بطور علنی و یکپارچه آشکار گردید. که ثمره بسیار چشم‌گیر آن‌را از عملیات پر برکت «ثامن الائمه» شکستن حصرآبادان دیدیم و این جرقه بسیار بسیار مقدسی بود که در امر جنگ زده شد. و تبدیل به نوری شد که به‌دبنالش نبردهای طریق القدس و فتح‌المبین و مطلع الفجر و محمد رسول ا... (ص) فتح‌المبین و بیت المقدس و رمضان و نبردهای عملیات‌های کوچکی نظیر مسلم بن عقیل و محرم را داشتیم که بعد به مجموعه نبردهای و الفجر رسیدیم. که منشأ این حرکت‌ها از همان جرقه‌ای بود که در عملیات ثامن‌الائمه زده شد و بدینوسیله خداوند این توفیق را به ما داد که ببینیم در اثر این پیوند مقدس چه پیروزی‌هایی نصیبمان می‌شود.

س: به نظر شما حضور نیروهای سپاهی همراه با دیگر رزمندگان در جبهه‌های جنگ چه نقشی در کسب پیروزی‌های ارتش اسلام داشته است.

ج: اکنون ما یکپارچگی و وحدت رزمندگان اسلام را به عنوان اصل مهم نبردمان می‌شناسیم. وجود هر یک از گروه‌های رزمنده در میدان جنگ نقش حیاتی دارد. یعنی دیگر الان برای هیچ رزمنده‌ای چه ارتشی چه سپاهی و چه بسیجی اصلاً این فکر نمی‌گنجد که یک قشر به تنهائی بتواند این مسئولیت سنگین نبرد را بردوش بگیرد. این اقشار ترکیب مقدسی هستند که یکدیگر را کامل می‌کنند و بواسطه این ترکیب است که ما حضور امدادهای غیبی خداوند را می‌بینیم. یعنی یک لیاقت ارزنده‌ای به رزمندگان اسلام در هنگامی‌که کنار یکدیگر هستند داده می‌شود. و اگر بخواهیم در مورد برادران سپاه و حضور آنها در میدان‌های جنگ این مسئله را عنوان بکنیم آن نیز بهمین ترتیب است حضور این برادران نقش بسیار مهمی را در میدان‌های جنگ دارد و ما با خاطراتی که از هم‌رزمی با برادران سپاهی در میدان جنگ داریم در پیشگاه خدا شکرگزاری می‌کنیم. از داشتن این برادران در کنار خودمان، برای نبرد با دشمنانمان، البته در اینجا نباید نادیده گرفت که دشمن در کمین است چه ضد‌انقلاب داخلی چه بوق‌های استکباری در سراسر جهان به این نتیجه رسیده‌اند که این ترکیب مقدسی که امروز در مقابله با دشمنان اسلام موفق و پیروز بوده تا چه نقش خود را ایفا کرده و مخصوصاً بین ارتش و سپاه پیوندی که هست چه نقش اساسی دارد، برای پیروزی‌ها. از این نظر ما می‌بینیم که دائماً در کمین هستند و توطئه می‌کنند و بطریقی می‌خواهند شکاف ایجاد نمایند بین سپاه و ارتش که الحمدالله ما امروز در مسیری روشن حرکت می‌کنیم که این مسیر بسیار تابناک و نورانی است. تکلیف و امر را از امام عزیزمان می‌گیریم که نقش فرماندهی کل قوا را هم بر عهده دارند بنابراین برای پیروان صادقی چون سپاه و ارتش هیچ زمان این توطئه‌ها موثر نخواهد بود. انشاءالله که خداوند بزرگ سایه این امام بزرگ را بر سر ما نگه‌دارد که ما دائماً با حضور ایشان و داشتن رهنمودهای روشن ایشان بهتر بتوانیم این برادری را بین خودمان نگهداریم که کوچک‌ترین فرصتی را به دشمنانمان ندهیم که آنها بخواهند سوء استفاده کنند و در جدائی و شکاف بین ما موفقیتی بدست آورند.

س: جناب سرهنگ شیرازی شما به‌عنوان یک فرمانده نظامی رشد و توانائی رزمی سپاه را از بدو تشکیل تاکنون چگونه می‌بینید.

ج: رشد و توانائی سپاه که من از بدو تشکیل آن سعادت داشتم در کنار برادران باشم و کاملاً در جریان کارهایشان باشم به‌عنوان یک نمونه باید در تاریخ ثبت شود. ما کمتر نهادی و سازمانی داریم که با این‌همه وظایف و مسئولیت‌هائی که بدوش خودش از صمیم قلب پذیرفته این‌قدر رشد بکند. هیچ‌وقت بیاد نداریم که سپاه فرصت این‌را داشته باشد تا در عقب جبهه یا در یک فضای کاملاً امن و امان بخواهد بخودش بپردازد و آن آمادگی لازم را برای انجام ماموریت‌هایش کسب کند. در صورتی‌که دیدیم همه این آموزش‌ها و تمرین‌هائی‌که کاربرد داشته‌اند را در حین انجام وظیفه فرا گرفته‌اند. و رشد و گسترش سپاه امروز می‌تواند نمونه بارزی باشد برای تمام سازمان‌ها و نهادها که از آن الهام بگیرند. که این‌گونه متحرک باشد در راه انقلاب تا رضای خداوند را فراهم بکنند.

و ما برای اینکه بتوانیم آن تقدس حرکت خودما را درک کنیم باید شکر نعمت‌ها را بجا آوریم، یاد خدا باشیم و بدانیم که رسیدن به هدف بدون توکل به او و کمک او امکان‌پذیر نیست آنهائی‌که دست اندرکار توطئه هستند برای ایجاد شکاف و جدائی بین ارتش و سپاه یا کلاً رزمندگان اسلام، نمی‌فهمند که ممکن است که بین تک تک رزمندگان اسلام از هر ارگانی که ما داریم تفاوت‌هایی در کیفیت‌های رزمی‌شان باشد. ولی اساتید ما بر ما آموخته‌اند وقتی در یک مجموعه‌ای کار می‌کنیم و در یک مجموعه‌ای حرکت می‌کنیم که همه دارای یک هدف هستیم همه به‌طرف خدا می‌رویم. و استراتژی نبرد ما امروز، استراتژیی است که آن حکم الهی را بر صحنه زندگی‌مان حاکم گرداند در اینجا تفاوت را نباید با اختلاف اشتباه کنیم بین رزمندگان اسلام در کیفیت رزمی‌شان تفاوت هست بطور مثال برادران سپاهی ما با آن روح اعتقادی و انگیزه قوی‌شان که جوشان و خروشان از متن انقلاب بپا خاسته‌اند، در این وجه قابل مقایسه با برادران ارتشی خودشان نیستند که آنها سال‌های سال را در استضعاف عقیده در زمان طاغوت بسر برده‌اند و امروز آزاد شده مستقل شده سعادت یافته‌اند و خود را در آغوش اسلام پیدا می‌کنند. ما وقتی این‌ها را در کنار هم قرار می‌دهیم تفاوت ظاهری در اعتقاد آنها می‌بینیم. همان‌طور یک در مسئله نظامی می‌بینیم که برادر ارتشی فرصت این‌را داشته تخصص‌های مختلف و متنوعی را فرا بگیرد با امکانات رزمی‌ای آشنائی بیشتری داشته باشد و یک سازماندهی و انسجام طویل‌المدتی را گذرانده باشد. ولی خداوند همانطوری‌که انگشتان یک‌دست را با حکمتی که دارد یک اندازه نیافریده رزمندگان اسلام را با این تفاوت‌ها در کنار هم به تکامل می‌رساند. بنابراین نکته همین‌جا است که تفاوت مایه تکامل است نه مایه اختلاف. اختلاف را دشمن ایجاد می‌کند اختلاف را شیطان می‌خواهد ایجاد کند و ما با وقوف و آگاهی به این مسئله و یاری جستن از خدا مطمئنیم که روز بروز در کنار هم خودمان را کامل‌تر می‌بینیم و کامل‌ترهم می‌شویم و حتی بیاری خداوند وقتی که ما به پیروزی نهائی برسیم روزی برسد که به‌شکرانه این پیروزی در کربلای حسین نماز بگذاریم مطمئناً صف ما چهره جدیدی پیدا می‌کند چرا که در کنار خودش رزمندگان اسلام از ملیت‌های دیگر را دارد.

خدا را شکر می‌کنیم که در کنار ما ارتشیان امروز رزمندگان پاسدار حضور دارند و از خداوند می‌خواهیم این برادران عزیز را با آن روح عظیم و استقامت و چهره نمونه‌ای که به‌عنوان یک سرباز اسلام دارند برای ما حفظ  کند.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی- 15/2/1363

دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:50

شلیک گلوله؛ کد رمز در مکالمات بی‌سیمی؛ گفته می‌شد: گاوتان را بدوشید، کنایه از این که روی مواضع دشمن آتش بریزید.

دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:49

اما وقتی قدرت دستمان بود، توانستیم از قدرت خودمان استفاده کنیم. به خصوص در آخر جنگ، در تعامل با سازمان ملل کار دیپلماسی خوبی انجام شد. در آن دوره ما دبیرکل سازمان ملل را با خودمان همراه کردیم و توانستیم قطعنامه را به آن شکل به نفع خودمان بگیریم.

    * غیر از دیپلماسی آشکار، بده‌بستان‌های دیپلماتیک هم وجود داشت؟ مثلاً این‌که پیغام‌هایی رد و بدل شود و در جایی امتیاز بخواهند و در جای دیگر امتیاز بدهند؟

یک نمونه‌اش قضیه مک‌فارلین بود. در زمانی که ما در جنگ، در موضع قدرت بودیم، آمریکایی‌ها با دلالی ایرانی‌های مقیم خارج، این کار را شروع کردند. ما هم از این فرصت استفاده کردیم و توانستیم نیازهای ضد زره جنگ را تامین کنیم.

 موشک‌های تاو را در همین مرحله تهیه کردیم که در عملیات‌های جنوب خیلی به دردمان خورد. علاوه بر تاو، توانستیم موشک هاگ و قطعات رادار و تجهیزات دیگر بگیریم. اما اشکالی پیش آمد که نگذاشت استفاده بیشتری کنیم.

    * با شوروی‌ها چطور؟ این روابط وجود نداشت؟

یک کار ضد دیپلماتیک در مورد شوروی انجام شد که شاید هم لازم بود و آن، برخورد با حزب توده و دستگیری سران آن بود. این کار با تبلیغات گسترده همراه شد و به دنبال آن، روابط ما با شوروی مشکل شد.

    * یعنی شما برخورد با حزب توده را درست نمی‌دانید؟

اگر آن کار را نمی‌کردیم، بهتر بود. ما حزب توده را زیر نظر داشتیم. من برای این حرف که آنها به فکر کودتا بودند، دلیلی پیدا نکردم، البته به نفع شوروی فعالیت‌هایی داشتند.

    * افشای موضوع مک‌فارلین چقدر به جنگ ضربه زد؟

خیلی ضربه زد. ما تا آن‌جا پیش رفته بودیم که نیازهای حساس‌مان را که از جاهای دیگر قابل تامین نبود، تهیه کنیم.

البته آنها قطره‌چکانی می‌دادند و متقابلاً ما هم قطره‌چکانی کمک می‌کردیم. ما از نفوذمان در لبنان برای آزادگی اسرا استفاده می‌کردیم و آنها هم در مقابل به ما محموله سلاح می‌دادند.

    *  داستان همکاری برای خرید سلاح از کجا شروع شد؟

 اولین نامه‌ای که به من نوشته شد از سوی فردی به نام قربانی‌فر بود. او نوشت که در جلسه ناهاری که با بوش، دول و ریگان داشتم، بحثی درباره ایران مطرح شد.

در آنجا گفته شد که آمریکا دارد اشتباه می‌کند. چون روی بازنده جنگ سرمایه‌گذاری کرده است و این سئوال طرح شد که چرا آمریکایی‌ها با ایران کار نمی‌کنند؟ قربانی‌فر نوشته بود که در آن جلسه، این منطق پذیرفته شد.

آقای مهندس میرحسین موسوی مشاوری به نام آقای کنگرلو داشت که نامه قربانی‌فر را برای من آورد و این چیزها در آن نوشته بود. به این ترتیب تعامل‌ها شروع شد. هم آنها با احتیاط عمل می‌کردند و هم ما مواظب بودیم. مقامات مهم کشور و سران سه قوه هم در جریان کار بودند و کارها با نظم پیش می‌رفت.

    * موضوع چطور لو رفت؟

 به نظرم موضوع اینطور لو رفت که اینها یک مقداری از اقلامی را که به ما دادند گران فروختند، برای اینکه پول اضافی‌اش را به نیکاراگوئه ببرند. چون در آنجا خرج داشتند. بعداً در اسنادشان مشخص شد که این پول را برای آنجا می‌بردند.

 ما چون قیمت‌ها را می‌دانستیم حدود 6-5 میلیون دلار از پولشان را ندادیم. قربانی‌فر گفت: «من این پول را خودم داده‌ام.» چون پول را از قبل می‌گیرند و بعد اسلحه می‌فرستند. از طرفی اینجا هم حساب و کتاب بود و ما نمی‌خواستیم پول اضافی بدهیم.

 مدتی معطل کردیم و بالاخره هم آن 6-5 میلیون دلار را ندادیم، چون با ما گران حساب کرده بودند. مثلاً اگر قیمت کالایی 5 هزار دلار بود، با ما 10 هزار دلار حساب کرده بودند.

 قربانی‌فر نامه‌ای به آقای منتظری نوشت و شکایت کرد که پول مرا نمی‌دهند. احتمالاً افرادی که در دفتر آقای منتظری بودند اطلاعات را به مجله «الشراع» داده بودند و آن نشریه هم چاپ کرد.

احتمال دیگری که عده‌ای به آن معتقد بودند این است که اسرائیلی‌ها این موضوع را فاش کردند. چون اسرائیلی‌ها دستشان در کار بود و بعدها متوجه شدیم بعضی از محموله‌ها از انبارهای آمریکا در اسرائیل می‌آمد.

 یک بار محموله گلوله‌های‌ هاگ به فرودگاه رسیده بود؛ نیروهای ما دیدند مارک اسرائیل روی آن است. همانجا نگه داشتند. گفتیم ما از اسرائیل نمی‌خواهیم و آمریکایی‌ها باید از خودشان بدهند. بالاخره محموله دیگری آوردند و محموله اسرائیل را برگرداندند. ما آنجا با قدرت حرف می‌زدیم و آنها هم گوش می‌کردند.

    * آقای هاشمی! چه شد که شما فرمانده جنگ شدید؟

بعد از عملیات رمضان و والفجر مقدماتی اختلاف بین ارتش و سپاه جدی شد و فرماندهان این دو نیرو نمی‌توانستند با هم توافق کنند. خودشان پیشنهاد کردند فردی بیاید و فرماندهی کند. هر دو گروه هم افراد خوبی بودند.

مشکل اینجا بود که منطق جنگ سپاه و ارتش با هم فرق داشت. یک بار با فرماندهان ارتش و سپاه خدمت امام بودیم.

 بعضی از فرماندهان سپاه در آن جلسه حرف‌هایی زدند که معنی‌اش این بود با امکانات کم هم می‌توانیم خوب بجنگیم. مرحوم ظهیرنژاد آدم محترمی بود. دو زانو نشست خدمت امام و گفت: «حرف‌های این آقایان جواب جنگ را نمی‌دهد. اگر بخواهیم جواب 100 تانک را بدهیم، باید 200 تانک داشته‌ باشیم یا برای مقابله با توپخانه دشمن فلان قدر امکانات می‌خواهیم.»

منظورم این است که بحث‌ها در حضور امام به این حالت رسیده بود. اختلافات غیرقابل حل شده بود و همه به این نتیجه رسیده بودیم که کسی باید فرماندهی جنگ را بپذیرد که طرفین حرفش را قبول کنند.

پیشنهاد من این بود که آیت‌الله خامنه‌ای این سمت را بپذیرند، اما در آن موقع ایشان رئیس‌جمهور بودند و کارهای‌شان زیاد بود و از طرفی دست‌شان هم آسیب دیده بود. امام استدلال‌شان این بود که مجلس، 2 نایب رئیس دارد و اگر رئیس مجلس حاضر نباشد، آنها اداره می‌کنند.

امام به من گفتند: «کار شما کمتر است و به لحاظ جسمی هم مشکلی ندارید و بهتر می‌توانید کار کنید.» من هم پذیرفتم.

    * در دوران فرماندهی جنگ با فرماندهان سپاه یا ارتش چالش هم داشتید؟

مشکلی نداشتم. البته گاهی اختلاف نظرهایی پیش می‌آمد، اما در نهایت، آنها می‌پذیرفتند. با اکثر فرماندهان سپاه و ارتش رفیق بودم.

اولین اختلافی که پیدا شد در همان روزهای اول فرماندهی من بود. در جلسه سران سه قوه مطرح شد که ما عملیات موفقی را انجام بدهیم و یک گرو از عراق بگیریم و آتش‌بس را بپذیریم و به خواسته‌هایی مثل محاکمه صدام و دریافت غرامت و نظایر آن برسیم.

من وقتی می‌خواستم به منطقه بروم برای خداحافظی خدمت امام رسیدم و این نکته را عرض کردم که تصمیم ما این است که یک عملیات خوب انجام بدهیم و جنگ را ختم کنیم.

امام نگاه مهربانانه کردند و لبخند زدند و گفتند: «حالا برو تا ببینیم چه می‌شود.» من آنجا نخواستم با امام وارد بحث شوم. وقتی به جبهه رفتم و به قرارگاه رسیدم، مشغول تمهیدات عملیات خیبر بودند.

 من در آنجا سخنرانی کردم و سیاست را گفتم و تأکید کردم که اگر به اهداف عملیات برسیم، جنگ را ختم می‌کنیم. هدف آن عملیات این بود که از دجله عبور کنیم، جاده بصره را به تصرف درآوریم و جاده ناصریه را هم اگر نمی‌توانیم بگیریم، لااقل تهدید کنیم که بصره جدا شود.

 من در آنجا گفتم اگر این عملیات موفق شود، هم بصره را جدا کرده‌اید و هم دست عراق از دریا کوتاه می‌شود و اگر این اتفاق بیفتد، من از همین جا ختم جنگ را اعلام می‌کنم.

خیلی‌ها از این حرف خوشحال شدند، اما بعضی‌ها گفتند همه شعار می‌دهند «جنگ جنگ تا پیروزی» و هاشمی می‌گوید «جنگ جنگ تا یک پیروزی».

    * ما عملیات خیبر را خیلی خوب شروع کردیم، به طوری که دشمن حتی 10تا 12 ساعت بعد متوجه کاری که می‌خواستیم انجام بدهیم، نشد. اما چرا کار گره خورد و به اهدافی که در قرارگاه ترسیم شده بود، نرسیدیم؟

 یکی از دلایلش، همان اختلاف ارتش و سپاه بود. یعنی بخش‌های عمل‌کننده، هماهنگ عمل نکردند. آنها که باید از جنوب جزیره مجنون می‌آمدند، کارشان را درست انجام ندادند. از آنطرف هم دشمن هوشیار شد و کارها سخت‌تر شد. آن غفلت شب اول، به عملیات آسیب رساند.

    * یکی از سئوالاتی که در دوره جنگ هم مطرح بود، این بود که چرا فرماندهی عالی جنگ و شخص شما، افرادی را که در رده‌های مختلف کوتاهی می‌کنند، مواخذه نمی‌کنید؟ مثلاً در عملیات خیبر، کوتاهی صورت گرفت، اما هیچ‌کس مواخذه نشد؟

 درست است. تا آخر جنگ هم با کسی برخورد نشد. دلیلش هم این بود که من می‌دیدم آن افراد با همه اخلاص‌شان، جانشان را کف دست‌شان گذاشته‌اند و می‌جنگند. بدن‌شان پر از ترکش است. آرامش و آسایش ندارند. چرا باید این افراد را مواخذه می‌کردم؟

دو سه نفر را به من معرفی کردند و پیشنهاد دادند آنها را اعدام کنید. من نپذیرفتم. قبول دارم که بعضی افراد کوتاهی کردند، اما آنها قصدشان جنگیدن بود، اما اشکالاتی پیش آمد که به بعضی از آنها اشاره کردم.

 اگر کسی خیانت می‌کرد، برخورد با او ممکن بود، اما با افرادی که مخلص بودند و می‌خواستند بجنگند، چه برخوردی باید انجام می‌‌شد؟ در اواخر جنگ، امام چند نفر را مأمور کردند که برای برخورد با این مساله دادگاه تشکیل بدهند، این اقدام به این دلیل صورت گرفت که من این کار را نمی‌کردم. شاید هم این از اشتباهات من باشد.

بالاخره قاطعیت در فرماندهی در جاهایی لازم است، اما روحیه من این نبود. ضمن اینکه حتی اگر برخورد هم می‌کردیم، مساله حل نمی‌شد. تنبیه قاعدتاً باید نتیجه‌اش این باشد که افراد، بیشتر کار کنند.

 اما این فرماندهان که کم کار نبودند و اگر اشتباه هم داشتند، عمدی نبود. حرف من این بود که افراد رزمنده نیاز به تنبیه ندارند و با عشق می‌جنگند. ما چرا باید عاشق را می‌کشتیم؟

    * بعد از عملیات خیبر، عراق جنگ شهرها را آغاز کرد و در آن مقطع، ما موشکی برای مقابله نداشتیم. موشک‌های دوربرد زمین به زمین از چه زمانی به توانایی‌های ما اضافه شد؟

این موضوع از کارهای سخت در جنگ بود. ما اصلاً موشک دوربرد نداشتیم. تکنولوژی‌اش هم در ایران نبود. وقتی دیدیم عراق به صورت گسترده از موشک استفاده می‌کند، به فکر افتادیم که این ضعف را جبران کنیم.

 ما اگر موشک‌هایی با برد 200 کیلومتر داشتیم، همه مناطق مهم عراق در تیررس ما قرار می‌گرفت و صدام نمی‌توانست جنگ شهرها را راه بیندازد. برای تدارک موشک به لیبی و سوریه رفتم.

قذافی در تصمیم‌گیری شجاع‌تر و متهورتر بود. او پذیرفت که به ما موشک اسکاد و سام بدهد. مردانگی هم کرد و خیلی زود فرستاد. تیمی هم از لیبی آمدند و به نیروهای ما آموزش لازم را دادند.

 منتها قذافی به من گفت کسانی که موشک‌ها را به ما داده‌اند، اجازه نمی‌دهند آنها را به شما بدهیم. شما بروید و سوریه را هم شریک کنید که قضیه مبهم شود. من به سوریه رفتم و موضوع را مطرح کردم.

 آقای حافظ اسد گفت اگر شوروی‌ها متوجه موضوع شوند، کمک‌های خود را قطع خواهند کرد و برای ما سنگین تمام خواهد شد. من به او خیلی سماجت کردم تا اینکه بالاخره پذیرفت. اما تا آخر جنگ هم از موشک‌ها به ما چیزی نداد. البته سوریه در طول جنگ خیلی به ما کمک کرد.

همین که آنها به همراه لیبی، اجماع عربی علیه ایران را مخدوش کردند، باعث شدند که عراقی‌ها نتوانند تبلیغ کنند که جنگ عرب و عجم راه افتاده است. قذافی کار دیگری هم کرد، به مقامات کشورش دستور داد که ایران هرچه مهمات لازم دارد، برایش بفرستید و آنها هم کشتی کشتی می‌فرستادند.

آقای رفیق‌دوست نامه‌ای می‌نوشت و آنها ارسال می‌کردند. البته ما هم بعدها در امور نظامی و تعمیراتی، کارهای زیادی برایشان انجام دادیم و حساب‌شان صاف شد.

البته در همان دوران به این فکر افتادیم که موشک تولید کنیم که کارهایی انجام شد. در همان دوره بسیاری از متخصصان را جمع کرده بودیم که در تولید زودتر موشک به ما کمک کنند. فرزندم محسن که آن موقع مشغول در مقطع دکترا در کانادا بود، هم آمد.

    * بین تصویب قطعنامه 598 و پذیرش آن توسط جمهوری اسلامی ایران یکسال طول کشید. چرا ما با این فاصله، قطعنامه را قبول کردیم؟

ما خواسته‌هایی داشتیم که به ما نمی‌دادند. حتی برای جابجایی دو بند قطعنامه مدتها بحث کردیم. در قطعنامه اول آتش‌بس و دوم برگشت به مرزهای اصلی بود که اگر به همین شکل می‌ماند، شاید عراق آتش‌بس را می‌پذیرفت و برگشت به مرزها را نمی‌پذیرفت.

در آن صورت اگر ما جنگ می‌کردیم، ناقض آتش‌بس بودیم. مدتها کار شد تا جای این دو بند عوض شد. یعنی اول برگشت به مرزها و دوم آتش‌بس. غیر از این ما دنبال معرفی مقصر شروع جنگ بودیم و دیگر اینکه تکلیف خسارت‌ها را روشن کنند.

کار دیپلماسی جدی شروع شد. آقای دکوئیار دبیرکل وقت سازمان ملل هم مردانگی کرد. من در سفر اخیر کوفی‌عنان به تهران نقش دکوئیار را مطرح کردم. بالاخره خواسته‌های ما – البته نه به طور کامل – پذیرفته شد. تیمی هم برای تعیین خسارت‌ها تعیین شد که آنها هم رقم 100 میلیارد دلار را تخمین زدند.

    * این سئوال مکرراً مطرح شده که چرا در سال 67 قطعنامه را پذیرفتیم و جنگ تمام شد؟ جواب‌های مختلفی به این سئوال داده شد. پاسخ شما هم حتماً شنیدنی است؟

دولت در آن موقع اعلام کرد که دیگر قادر به تدارک مالی نیست. از لحاظ ابزار جنگ هم آقای محسن رضایی نامه‌ای به امام نوشت و تجهیزات متعددی از جمله چند صد هواپیما و تعداد زیادی توپ و تانک خواست.

 از طرفی صدام اجازه گرفته بود که بمباران شیمیایی شهرهای ما را مثل شلمچه شروع کند. آمریکا هم وارد جنگ شده بود. مجموعه این عوامل ما را به این نتیجه رساند که ادامه جنگ بیش از آن درست نیست.

من از حلبچه به جلسه سران سه قوه آمدم و در آنجا به اجماع رسیدیم که جنگ را تمام کنیم. خدمت امام رسیدیم و بحث طولانی صورت گرفت. پذیرش پایان جنگ برای امام سخت بود.

 ایشان تعبیری را به کار بردند که ما را مایوس کنند من تعبیری را که امام به کار بردند نمی‌گویم. من دیدم بحث به بن‌بست رسید. عرض کردم لازم نیست پایان جنگ را شما اعلام کنید. من فرمانده جنگ هستم. می‌روم اعلام آتش‌بس می‌کنم و آبروی شما محفوظ می‌ماند. بعد هم اگر کار من اشتباه بود، محاکمه‌ام کنید.

اگر هم یک نفر قربانی شود چیز مهمی نیست. چون کشور نجات پیدا می‌کند و مسائل حل می‌شود. امام نگاهی کردند و با حالت خاصی گفتند: «قبول می‌کنم.»

بعد گفتند: «بروید علما و شخصیت‌ها را جمع کنید و آنها را توجیه کنید و بحث‌هایی را که در این جلسه مطرح شد با آنها در میان بگذارید که اختلافی پیش نیاید.»

 من از علما و شخصیت‌ها دعوت کردم که مطالب را با آنها در میان بگذارم. امام احساس کردند که شاید نتوانیم آن کار را انجام بدهیم و اختلاف بروز کند. مرحوم حاج احمدآقا به من تلفن کرد و گفت امام می‌خواهند نامه‌ای بنویسند و شما آن را در جمع علما بخوانید تا مشکلی پیش نیاید. جلسه در دفتر آیت‌الله خامنه‌ای تشکیل و آن نامه خوانده شد.

    * وقتی به امام گفتید حاضرید محاکمه شوید به عواقبش فکر کرده بودید؟

من در همان لحظه تصمیم گرفتم که آن حرف را بزنم. از قبل که محاسبه نکرده بودم. ما به این نتیجه رسیده بودیم که جنگ را ختم کنیم. مساله بزرگتر از آن بود که یک نفر قربانی شود.

    * مدتی بعد از رحلت امام، صدام نامه‌ای به شما نوشت. وقتی آن نامه به دست‌تان رسید، چه احساسی داشتید؟

اجرای قطعنامه 598 با مشکل روبرو بود. اولین قدم آزادی اسرا بود، اما صدام زیر بار نمی‌رفت. تقریباً همه چیز متوقف شده بود. یک روز به من پیغام دادند که فرستاده یاسر عرفات به ایران آمده و نامه‌ای آورده است.

 عرفات نامه‌ای نوشته بود و آن را روی نامه صدام گذاشته بود. زمان ارسال این نامه، مصادف با تصمیم عراق برای اشغال کویت بود. صدام شرایط خوبی نداشت.

 از جنگ با ایران دست خالی برگشته بود و به پرداخت خسارت جنگ هم محکوم بود و فکر می‌کرد با اشغال کویت مشکلاتش حل می‌شود. اما نگران بود که اگر به کویت حمله کند، ما هم وارد جنگ بشویم.

اولین نامه صدام خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای و من بود. در جلساتی که داشتیم، قرار شد نامه را من پاسخ بدهم. بعد هم مجموعا 6-5 نامه رد و بدل شد.

    * می‌خواستم بدانم حس شما موقع دریافت آن نامه چه بود؟

من خیلی خوشحال شدم. چون کار قطعنامه به بن‌بست خورده بود و این امکان وجود داشت که ما مجدداً به جنگ برگردیم. گرفتار شدن صدام به مسائل کویت و نامه نوشتن او به ما باعث شد که مشکلات ما حل شود.

ما هم از موضع بالا جواب نامه‌ها را دادیم. صدام برای اینکه مسائلش را با ما حل کند، به آزادی اسرا تن داد. روزهای آزادی اسرا واقعاً از بهترین ایام زندگی من است.

    * بعد از پذیرش قطعنامه، از اواخر تیر و اوایل مرداد سال 1367، صدام از جنوب و منافقین از غرب به ما حمله کردند. در آن روزها حجم زیادی از رزمندگان داوطلبانه به جبهه رفتند، به طوری که تدارک آنها کار مشکلی شده بود. همان موقع شایع بود که افرادی از مسئولان خدمت امام رسیده‌اند و گفته‌اند حالا که این همه نیرو داریم، جنگ را ادامه بدهیم. واقعاً چنین چیزی وجود داشت؟

 بله، چنین چیزی مطرح بود، اما اینکه مسئولان خدمت امام رفته باشند، درست نیست. ممکن است بعضی از فرماندهان سپاه که در آن موقع ناراضی بودند، خدمت ایشان رفته باشند.

اما نکته‌ای که در مورد این اتفاق باید به آن اشاره کنم این است که آن مقطع، از مقاطع مهم جنگ است. چون ثابت کرد ما به خاطر ضعف، قطعنامه را نپذیرفتیم، بلکه پذیرش قطعنامه ریشه‌ در مصالحی مانند جلوگیری از تلفات بیشتر به خصوص در حملات شیمیایی داشت.

بنابراین حمله عراق و منافقین و یورش برق‌آسای رزمندگان ما به جبهه‌ها، نقطه افتخارآمیزی برای ما بود و از طرفی هم نقطه خوبی برای پایان جنگ به شمار می‌رفت.

    * از نتیجه‌ای که از جنگ گرفتیم، راضی هستید؟

 ما که جنگ را شروع نکردیم. ما فقط دفاع کردیم. ما در مقابل همه کفر ایستاده بودیم و از آنچه به دست آوردیم، راضی هستیم. البته اگر می‌توانستیم به هدف نهایی‌مان می‌رسیدیم و صدام را به محاکمه می‌کشیدیم و ملت عراق را آزاد می‌کردیم و اوضاع کنونی برای عراق پیش نمی‌آمد، برای ما مطلوب‌تر بود.

    * وقتی تصاویر محاکمه صدام را در تلویزیون می‌بینید چه احساسی به شما دست می‌دهد؟

بروز انتقام الهی را می‌بینم.

    * چه پیامی به جوانانی که جنگ را ندیده‌اند، دارید؟

از جوانان می‌خواهم که همه زوایای جنگ را خوب مطالعه کنند. بالاخره نسلی از ایرانیان در شرایطی بسیار سخت، برای دفاع از ایران کاری کردند که در طول تاریخ بی‌سابقه بود. تنها جنگی بود که این‌گونه گسترده علیه ما طراحی شد و وجبی از خاک ایران را از دست ندادیم.

در هر شرایطی باید یاد جوانانی را که در جنگ شرکت کردند و به درجات با ارزش شهادت، جانبازی، آزادگی، ایثارگری و بالاتر از همه مظلومیت گمنامی رسیدند، گرامی بدارند.

دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:49

فرمانده روزهای ناآرام جنگ، وقتی از دوران پر‌اضطراب دفاع مقدس سخن می‌گوید آرامشی تامل برانگیز دارد.او کتاب جنگ را آرام ورق می‌زند تا بر هیچیک از صحنه‌های آن جفایی نرود.  در عین حال می‌کوشد هیچ پیرایه‌ای به ناروا در حاشیه این صفحات جا خوش نکند ...

به گاه نقل برخی خاطره‌ها لبخندی شیرین روی صورتش می‌دود، اما آْنگاه که نام و یاد امام به میان می‌آید صدایش می‌لرزد و به سختی راه اشکش را می‌بندد.

 آنچه او گفت و شما می‌خوانید همه حرف‌های او درباره جنگ نیست‌.

از ایما و اشاره‌هایش می‌شود فهمید که دیگر ناگفته‌ها را گذاشته است برای« شاید وقتی دیگر‌»

    * جناب آقای هاشمی، با تشکر از شما که به ما فرصت دادید تا در آستانه دفاع مقدس برای تبیین زوایای دفاع مقدس گفتگو کنیم ، به عنوان اولین سؤال، بفرمایید مسئولان ارشد نظام آیا فکر می‌کردند که جنگ علیه ایران صورت بگیرد؟

 اینکه به طور مسلم از حتمی بودن جنگ اطلاع داشته باشیم، پاسخ منفی است، اما علائم جنگ زیاد بود. موضوع‌گیریهای عراق در خصوص انقلاب اسلامی در طول پیروزی تا شهریور 59 نشان می‌داد که حاکمان بعث، به خصوص صدام نه تنها رضایتی ندارند، بلکه با انقلاب اسلامی مخالف هستند.

اگرچه در نگاه اول باید از سرنگونی رژیم پهلوی خشنود باشند، اما محتوای انقلاب برای آنان تهدیدکننده بود. هنوز یک ماه از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته بود که جیمز شلزینگی، وزیر انرژی آمریکا با اظهارنظر درباره انقلاب اسلامی، آن را باعث تغییر چشمگیر در توازن قدرت در منطقه دانست و خیلی صریح از صدام حسین که آن موقع هنوز نائب رئیس‌جمهور عراق بود، یاد کرد و گفت: «او انقلاب ایران را تهدید مستقیمی علیه عراق می‌داند.» (روزنامه اطلاعات 9/12/57)

 با این حساب اولین تجاوز عراقی‌ها به خاک ایران دقیقاً یک ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تاریخ 21/12/57 اتفاق افتاد که چهار فروند هلی‌کوپتر طی دو مرحله در صبح و بعدازظهر وارد آسمان روستای کانی در حوزه پاسگاه باشه اطراف مریوان شدند.

در طول سال 58 دخالت عراق در امور داخلی ایران با حمایت از اقدامات تجزیه‌طلبانه در خوزستان جدّی‌تر شد و بی‌ثباتی سیاسی و اجتماعی، کاهش توان نظامی کشور با توجه به تصفیه‌های ارتش و موقعیت مساعد بین‌المللی و منطقه‌ای صدام را به شروع حمله ترغیب می‌کرد که برابر اسناد و مدارک تجاوزات ثبت شده عراق در بهار سال 58 بالغ بر 14 مورد، در تابستان 11 مورد، در پاییز 26 مورد و در زمستان همان سال 33 مورد بود.

 با شروع سال 59، برخی نشانه‌ها به سوی جنگ بود، اما حتمی نبود. مثلاً در سه ماهه اول 142 مورد تجاوزات مرزی داشتیم که هربار مسؤولان عراقی عذرخواهی می‌کردند.

از طرفی بعد از شکست کودتای نوژه، پیش‌بینی این بود که دشمنان ما اقدام جدیدی علیه ما صورت خواهند داد. حتی آمریکایی‌ها می‌گفتند: «لو رفتن و کشف شدن کار تازه ما مهم نیست، چون می‌خواهیم کار نهایی را انجام دهیم.»

ترس آمریکا از گستردگی بنیادگرایی اسلامی در منطقه آنقدر بود که چندبرابر احتمال حمله نظامی به ایران از طرف چند تن از مسؤولان آمریکا از جمله کارتر و رئیس کمیته نیروهای مسلح مجلس نمایندگان این کشور بیان شد.

پس از شکست آمریکا در جریان طبس و کودتای نوژه، آقای برژینسکی، مشاور امنیت ملی اعلام کرده بود که استراتژی ما تقویت دولتهایی است که توان حمله نظامی به ایران را دارند.

    * در هر حال وقوع جنگ در حد حدس و گمان قابل پیش‌بینی بود، اما به صورت قطعی نه. با توضیحی که دادید، ما در جنگ غافلگیر شدیم؟

هم شدیم، هم نشدیم. از آنجا که نشانه‌ها و علائمی از قبل وجود داشت، نمی‌توانیم بگوییم غافلگیر شدیم، اما از این جهت غافلگیر شدیم که در محافل سیاسی داخلی این تصور وجود نداشت که جنگی با آن وسعت شروع شود.

 انقلاب اسلامی یک انقلاب ضد امپریالیستی بود و دولت بعث هم ادعا می‌کرد به دلیل برخورداری از ایدئولوژی سوسیالیستی و همچنین نزدیک بودن به اتحاد جماهیر شوروی سابق، ضد امپریالیست است.

    * به عبارت دیگر وجه مشترک هر دو حکومت، ضد امپریالیست بودن آنها بود. در این وضعیت صدام با چه تحلیلی به ایران حمله کرد؟

وقتی جنگ شروع شد، تقریباً همه قدرت‌های شرق و غرب و همچنین ارتجاع منطقه با ما مناسبات خوبی نداشتند. غربی‌ها را از کشور بیرون کرده بودیم و شرقی‌ها هم در مدت یک سال و نیم فاصله بین پیروزی انقلاب تا شروع جنگ، به واسطه برخوردهایی که با نیروهای چپ و مارکسیست طرفدار شوروی داشتیم، از انقلاب اسلامی در کنار مرزهای خودشان احساس خطر می‌کردند.

 ارتجاع منطقه هم ترسیده بود. چون انقلابیون صریح حرف می‌زدند. علاوه بر همه اینها خود عراق هم ترسیده بود . در آن هنگام با آنکه رژیم عراق جزو بلوک غرب نبود و در بلوک شرق جای داشت، اما جرقه‌های انقلاب به داخل عراق کشیده شد.

شیعیان عراق حرکت‌هایی کردند. مرحوم شهید آیت‌الله محمدباقر صدر تحرک‌هایی کردند و اتفاقات مهمی در آنجا به وجود آمد. کار به جایی رسید که بغداد سفیر ما را اخراج کرد.
به این ترتیب بلوک غرب، بلوک شرق، ارتجاع منطقه و رژیم بعث هر کدام به نحوی از انقلاب ناراضی بودند.

صدام احساس می‌کرد اولین جایی که آثار انقلاب اسلامی در آن ظاهر خواهد شد، عراق است. دلیلش هم این بود که امام قبلاً آنجا بودند و در بین مردم عراق و حوزه علمیه نجف نفوذ داشتند.

 ضمن اینکه از گذشته، ایرانی‌های زیادی در عراق زندگی می‌کردند و اگر چه صدام بسیاری از آنها را اخراج کرده بود، اما زمینه‌های نفوذ همچنان باقی مانده بود.

غیر از این، جانشینی عراق به جای ایران به عنوان ژاندارم منطقه، سیادت بر اعرابی که پس از خیانت مصر به فلسطین دیگر جایگاهی بین کشورهای عربی نداشت و جبران احساس تحقیری که از جانب امضای معاهده 1957 الجزایر متوجه مسؤولان عراقی شده بود، هم دلایلی برای آغاز حمله صدام به ایران محسوب می‌شد.

به این ترتیب می‌بینید صدام انگیزه کافی برای مقابله با انقلاب داشت. از طرفی هیچ حکومتی آماده‌تر از رژیم صدام برای مقابله با انقلاب ایران نبود.

    * مگر عراق تصور می‌کرد ما روزی به آنجا حمله کنیم که با ما وارد جنگ شد؟

احتیاج به حمله نداشت. عراقی‌ها فکر می‌کردند انقلاب در آنجا خیلی زود تاثیر می‌گذارد و به همین دلیل می‌خواستند ریشه انقلاب را بزنند.

 شاید برای فرافکنی مشکلات داخلی، احتمال حمله ایران را بیان می‌کردند، ولی ایران در سال 58 طرح سیمرغ را با مسؤولان عراقی مطرح کرده بود که براساس آن امنیت مرزی دو کشور تضمین می‌شد.

    * برآورد اولیه مسئولان کشور از طولانی شدن جنگ چه بود؟

ما در ابتدا فکر می‌کردیم جنگ خیلی کوتاه خواهد بود. یادم می‌آید وقتی جنگ شروع شد و ما اولین جلسه شورای عالی دفاع را برگزار کردیم، سران ارتش حرفشان این بود که «از امام بخواهیم آتش‌بس را نپذیرند، چون ما تحقیر شده‌ایم و باید خودمان را نشان بدهیم و ضربه متقابل را بزنیم.»

سران ارتش قول دادند که ضربه کاری را به دشمن وارد خواهند کرد؛ به خصوص نیروی هوایی در این زمینه قاطع‌تر حرف می‌زد و انصافاً خوب هم عمل کرد. منظورم این است که در ابتدا تصور این بود که جنگ زیاد طول نمی‌کشد، اما وقتی ارتش عراق وارد خاک ما شد، معلوم شد که جنگ طول خواهد کشید.

    * اشاره کردید که از اوایل سال 1359 نشانه‌هایی از قصد عراق برای جنگ به چشم می‌خورد. نیروهای مسلح برای مواجهه با تهاجم احتمالی چقدر آمادگی داشتند؟

آن موقع بنی‌صدر در گزارش‌هایی که می‌داد، می‌گفت: «ما همه چیز را تلافی می‌کنیم و آمادگی داریم» اما معلوم شد که این طور نبود.

 به طور کلی طول مرزهای ایران وعراق 1336 کیلومتر است که با درنظر گرفتن رودخانه‌ها و هورالعظیم به 1591 کیلومتر می‌رسد. مطمئناً ارتش با وضعیتی که در سال 59 داشت، در تمام طول مرز مستقر نبود.

وضع ارتش به گونه‌ای بود که شهید قرنی پس از انتصاب به ریاست ستاد ارتش در سال 5، آن را بحرانی اعلام کرد. اگرچه با ایستادگی امام در مقابل کسانی که خواستار انحلال ارتش بودند، در سال 58 وضع سازمانی آنها کمی بهبود یافت و در 29 فروردین 58 شاهد رژه آنها بودیم، اما این به معنای آمادگی برای دفاع نبود.

 در بهار سال 58 سفارت آمریکا در گزارشی به وزارت خارجه اعلام کرده بود که «در حال حاضر ارتش ایران بیشتر یک مفهوم ذهنی است تا یک واقعیت خارجی»

سپاه هم اگرچه در اردیبهشت 58 تشکیل شده بود، ولی عمده مأموریت آن حفظ دستاوردهای انقلاب و مبارزه با ضدانقلاب بود. در درگیری در مناطق مختلف مثل گنبد، مریوان، بانه و ... حضوری نسبتاً نظامی داشتند و براساس اسناد و مدارک موجود نبود امکانات، تدارکات، بودجه کافی و وجود اختلاف‌نظر در مورد سرنوشت سپاه در کادر سیاسی کشور مانع سازمان یافتن آن شده بود.

    * در همان اوایل جنگ، گاهی می‌شنیدیم که مسئولان جنگ اعتقادشان این است که اجازه بدهیم دشمن وارد خاکمان شود و به جای اینکه در مرزها با آنها درگیر شویم و تلفات بدهیم، عقب‌نشینی کنیم و در فرصت مناسب، در خاک خودمان زمین‌گیرشان کنیم. این مسئله یک تاکتیک تدوین شده بود؟

 وقتی ارتش نتوانست جلو پیشروی‌های عراق را بگیرد، مرحوم ظهیرنژاد این حرف را مطرح کرد که ما باید زمین را بدهیم و زمان را بگیریم.

 یادم نمی‌آید فرد دیگری این مسئله را مطرح کرده باشد. البته این استدلال را ما نپذیرفتیم و قرار شد در حد توان با عراق مقابله کنیم. البته بنی‌صدر در یکی از جلسات نظامی ظاهراً گفته بود که «اگر آبادان سقوط کند، مهم نیست و سقوط اهواز هم مهم نیست، ما از دزفول جنگ را ادامه می‌دهیم»، که باعث شد امام پیام محکم شکستن حصر آبادان را دادند که در آن عملیات من به سختی خود را به آبادان رسانده و دیده بودم که برای گرفتن مهمات بین فرماندهان سپاه و ارتش درگیری است. حتی شاهد بودم که مرتضی قربانی با تهدید کمی مهمات برای دفاع گرفته بود.

    * بعد از تهاجم عراق، نیروهای رزمنده ایران از کی خودشان را پیدا کردند؟

ما تا مدتی مشکل داشتیم. بنی‌صدر و اطرافیانش قبول نداشتند که نیروهای مردمی و سپاه وارد جنگ شوند. به همین دلیل بنی‌صدر همراهی نکرد و حاضر نبود اسلحه و امکانات در اختیار آنها قرار بگیرد.

بنی‌صدر می‌گفت ما مسلط هستیم و حملات متقابل را شروع می‌کنیم. چند بار به اتفاق آیت‌الله خامنه‌ای، شهید بهشتی، شهید باهنر و شهید رجایی به دزفول و اهواز رفتیم. از جمله زمانی که در منطقه غرب دزفول عملیاتی طراحی شده بود، همه ما به آنجا بودیم.

عملیات ناموفق بود. همانجا متوجه شدیم که حرف‌های بنی‌صدر قابل اعتنا نیست و باید فکر دیگری کرد. در هر حال تا وقتی که بنی‌صدر حضور داشت، وضع خوبی در جنگ نداشتیم.

 یک روز پس از عزل بنی‌صدر عملیات «فرمانده کل قوا» با هدف انهدام نیروهای دشمن و محدودکردن گسترش نیروهای عراق در شرق کارون جهت زمینه‌سازی عملیات آزادسازی آبادان از محاصره با موفقیت انجام گرفت. از آن تاریخ به بعد شاهد تحولات مثبت در جبهه ایران بودیم.

    * از موفقیت‌های ما در روز اول مهر 59 این بود که 140 فروند هواپیما را به خاک عراق فرستادیم و یک ضرب شست به صدام نشان دادیم. چرا بعدها این اتفاق تکرار نشد؟

اول جنگ، عراقی‌ها قدرت دفاع ضدهوایی خوبی نداشتند، به همین دلیل هم در ابتدای جنگ، نیروی هوایی توانست خیلی خوب عمل کند و عقبه‌های ارتش عراق را در حد قابل قبولی بزند.

 اما دلیل اینکه بعدها این عملیات تکرار نشد، این بود که اولاً آنها هوشیار شده‌ و دفاع ضدهوایی‌شان را تقویت کرده بودند و ثانیاً ما اگر در این زمینه دچار خسارت می‌شدیم، به راحتی نمی‌توانستیم جبران کنیم.

 در اوایل جنگ، نیروی هوایی گاهی کار نیروی زمینی را هم می‌کرد و نیروهای پیاده دشمن را متوقف می‌کرد. ما چاره‌ای نداشتیم که ریسک نکنیم و در نیروی هوایی با احتیاط و صرفه‌جویی عمل کنیم.

نیروی هوایی تا آخر جنگ انصافاً خوب ایستاد؛ هم در عملیات، هم در دفاع ضدهوایی و هم در حفاظت از دریا و هوا تلاش‌های ارزنده‌ای کرد.

    * از جمله نکاتی که در زمان جنگ مطرح می‌شد، اختلاف سپاه و ارتش بود. این اختلافات از کجا نشأت می‌گرفت؟ آیا صرفاً به تاکتیک‌های جنگی برمی‌گشت یا چیزهای دیگری هم در آن دخیل بود؟

 بنی‌صدر با سپاه مخالف بود. هیچ اعتمادی به آن نداشت و اجازه نمی‌داد سپاه به جنگ نزدیک شود. اصلاً نمی‌خواست بپذیرد که سپاه نظامی است. فرض او این بود که سپاه وظیفه انتظامی دارد.

در آن زمان برخی از افسران انقلابی بدون هیچ چشمداشت و به خاطر علاقه‌ای که به انقلاب داشتند، به سپاه کمک می‌کردند. شهید صیاد‌شیرازی و دوستان او گروهی بودند که کمک‌هایی می‌کردند، اما دست آنها هم بسته بود.

 در آن مقطع، فاصله‌ای بین ارتش و سپاه ایجاد شد. بعد از رفتن بنی‌صدر، شهید صیاد‌شیرازی فرمانده شد و به دلیل رفاقت و نزدیکی که با نیروهای سپاه داشت، ارتش و سپاه تا حدودی به هم نزدیک شدند و در مقطعی هم با همدیگر خوب کار کردند.

 از عملیات دارخوین تا عملیات فتح خرمشهر، اثری از اختلاف بین ارتش و سپاه نمی‌دیدیم. همکاری‌ها صمیمانه‌ بود. هر دو نیرو نقششان را به درستی انجام می‌دادند. اما بعد از فتح خرمشهر، من آثار اختلاف را دیدم.

 تعصب سپاهی و ارتشی کم‌کم خودش را نشان داد. آثار این اختلاف را در عملیات رمضان دیدیم و بدتر از آن را در عملیات والفجر مقدماتی. البته سعی شد که این اختلافات در جامعه و بدنه ارتش و سپاه منعکس نشود.

    * ماهیت اختلاف‌ها چه بود؟

 به خود انقلاب و پیروزی آن شباهت داشت. در ابتدای انقلاب همه نیروها با هم بودند، اما کم‌کم که بحث میراث انقلاب پیش‌ آمد، گروه‌های مختلف تشکیل شد. البته این موضوع کاملاً طبیعی است و در همه جای دنیا این‌گونه است.

 از طرفی در شیوه اداره جنگ هم منطق ارتش این بود که باید به صورت کلاسیک عمل کرد و سپاه بیشتر به شیوه غافلگیری عمل می‌کرد. سپاه برای عملیات ادوات زیادی می‌خواست و ارتش می‌گفت باید با نگاه به آینده از ادوات استفاده کرد.

    * به نظر شما سخت‌ترین دوره جنگ کدام دوره بود؟

به نظرم همان چندماه اول جنگ که بنی‌صدر فرمانده جنگ بود، خیلی سخت بود. دشمن خیلی جاها را گرفته بود. دستمان هم بسته بود و نمی‌توانستیم کاری بکنیم و می‌دیدیم در قرارگاه‌ها چه می‌گذرد و خون دل می‌خوردیم.

یکی دیگر از دوران‌های سخت زمانی بود که عراق چندعملیات پی‌در‌پی را برای پس گرفتن فاو و جزیره مجنون و دیگر نقاطی که ما در اختیار داشتیم، انجام داد.

    * بخشی از این دوره‌های سخت در دوران فرماندهی شما اتفاق افتاد. وقایع این دوره را شما در خطبه‌های نماز جمعه یا مصاحبه‌ها به گونه‌ای بیان می‌کردید که روحیه مردم  را تخریب نکند. آیا طرز بیان شما بر اساس پروژه‌های جنگ روانی طراحی می‌شد؟

 سیاست تبلیغاتی جنگ همین است. وقتی در حال جنگ هستیم که نباید از وضع ضعف حرف بزنیم. در همه جای دنیا این طور است و منطق درستی هم دارد. در جامعه‌شناسی و روان‌شناسی نیز دادن روحیه برای امیدواری یک اصل مسلّم است.

    *
      برای طراحی این برخورد در جایی تصمیم‌گیری می‌شد یا شخصاً عمل می‌کردید؟

دائما هم در حضور امام، هم در جلسات سران سه قوه و هم در قرارگاه‌ها در این زمینه‌ها بحث داشتیم.

 حرف‌هایی که می‌زدیم، بر اساس تحلیل بود. من به قدرت نهایی خودمان ایمان داشتم و مطمئن بودم در نهایت قوی‌تر از دشمن هستیم. در مواجهه با مردم هم طبیعی بود که حتی در مواقع سخت به گونه‌ای برخورد کنیم که روحیه مردم ضعیف نشود.

ما به نیروهایی متکی بودیم که با اراده عازم جبهه می‌شدند. اگر اراده آنها ضعیف می‌شد، کار دشوار می‌شد.

    * در دوره‌های سخت جنگ هیچ وقت اتفاق نیفتاد که احساس کنید ممکن است شکست بخوریم؟

 نه. هرگز.

    * حتی در روزهای پایانی؟

در آن روزها، غربی‌ها و شوروی‌ها به صدام اجازه داده بودند که از سلاح‌های غیرمتعارف استفاده کند و همان کاری را که در حلبچه انجام داد، در شهرهای بزرگ ایران تکرار کند.

این کار البته قبل از آن هم انجام شده بود اما نه به‌طور وسیع. موشک‌های عراق به شهرهای ما می‌رسید. هواپیمای پیشرفته‌ای هم که در اختیارشان قرار گرفته بود، می‌توانست شهرها را بمباران کند.

 من فکر کردم اگر شهرهای بزرگ مثل اصفهان و تهران بمباران شیمیایی شوند، عقبه دفاع ما سست خواهد شد و جنگیدن با مشکل روبرو می‌شود. اگر چنین حالتی پیش می‌آمد، باید آتش‌بس را می‌پذیرفتیم.

 به نظر من آمریکایی‌ها هم تصمیم داشتند دست ما را از صادرات نفت کوتاه کنند و اگر ما جنگ را ادامه می‌دادیم، آنها این کار را می‌کردند. شکست به این مفهوم که ارتش عراق پیروز شود، اتفاق نمی‌افتاد.

بلکه به این معنا ممکن بود اتفاق بیفتد که ما در شرایطی قرار بگیریم که نتوانیم برای پذیرش قطعنامه شرط تعیین کنیم. وضع اقتصادی ما بد شده بود و دنیا تصمیم گرفته بود بدون رعایت مقررات جنگ اجازه بدهد صدام هر کاری می‌خواهد، انجام دهد و نهایتاً این‌که این خطر وجود داشت که مردم ما و مردم عراق آسیب‌های جدی ببینند.

 ما نگذاشتیم این شرایط حاد به وجود بیاید و با پذیرش قطعنامه و تحمیل شرایط ما جنگ را به پایان رساندیم.

    * در مقطعی از جنگ، جبهه نبرد از جنوب به غرب منتقل شد. ما تجربه جنگ در دشت‌های جنوب را داشتیم اما در کوهستان‌های غرب، خودمان را نیازموده بودیم. چه استدلالی مسئولان را به تغییر جبهه نبرد رساند؟

 هیچ وقت تصمیم نگرفتیم از جنوب منقطع شویم و به شمال برویم. اما تصمیم گرفتیم در غرب و شمال غرب هم عملیات کنیم و همه چیز در جنوب نباشد.

 علت این بود که دشمن در جنوب، خیلی هوشیار بود و آمادگی وسیع داشت، اما در نقاط دیگر ضعیف بود و امکان عملیات موفق برای ما وجود داشت.

 به‌علاوه عملیات در غرب، هم می‌توانست پشتیبان ما در جنوب باشد و هم می‌توانست نقش فریب داشته باشد و ارتش عراق را متوقف کند. این خودش از سیاست‌های نظامی ما بود.

 البته در اواخر جنگ تصمیم گرفتیم در کردستان عراق پیشروی کنیم. فکر کردیم که باید نفت کرکوک را تهدید کنیم. اما این تصمیمات توجه ما را به جبهه‌های جنوب کم نکرد. نشانه‌اش عملیات بدر،  خیبر، فتح، فاو و کربلای 4 و 5 در جنوب است.

این نکته را هم اضافه کنم که در مقطعی به این نتیجه رسیدیم که چون ارتش و سپاه در کنار هم خوب نمی‌جنگند، ماموریت‌های مستقلی به ارتش بدهیم.

    * روش‌های ارتش در این عملیات مستقل، متفاوت از سپاه بود؟

ارتش کلاسیک فکر می‌کرد و معتقد بود جنگ باید در محورهای نزدیک بغداد گسترش پیدا کند و ما خودمان را به پایتخت عراق نزدیک کنیم. عملیات بزرگی را هم طراحی کردند. شهید صیاد با آقای حسنی سعدی و دوستانشان که تیم قوی و پرکاری بودند، طراحی‌هایی می‌کردند و توفیقاتی هم داشتند.

    * یکی از نکاتی که در جنگ، زیاد به آن پرداخته نشده، نقش جاسوسی در جنگ است. شما فقط یک‌بار در نماز جمعه بعد از عملیات والفجر مقدماتی به نقش جاسوسی منافقین و عامل آنها در لشکر 27 اشاره کردید. آیا این موضوع واقعاً اهمیت چندانی نداشت؟

البته در مورد منافقین و جاسوسی آنها مطالبی را مطرح کردیم. این افراد در پوشش بسیج و نیروی مردمی به مناطق عملیاتی می‌رفتند و اطلاعات سازمان را به مسئولانشان می‌‌رساندند.

منافقین یک نقش دیگر هم ایفا می‌کردند، به این شکل که هر وقت یک عملیات موفق را پشت سر می‌گذاشتیم، آنها با ایجاد یک انفجار و کار تروریستی توجه‌ها را به سمت خودشان می‌کشاندند و نمی‌خواستند پیروزی به کام مردم شیرین بماند.

 اما نفوذ جاسوس‌ها در بین نیروهای ما بسیار کم بود. عملیات خیبر، فاو و کربلای 5 با استفاده از غافلگیری دشمن انجام شد. فرماندهان ما می‌گفتند دلیل این‌که ما موفق به غافلگیری می‌شویم، نفوذ‌ ناچیز جاسوس‌های دشمن است.

فراهم کردن تجهیزات و نیروی فراوان در یک عملیات وسیع کار آسانی نبود، اما ما موفق می‌شدیم و خط دشمن را می‌شکستیم و این نشان‌ می‌داد اطلاعات دشمن از ما زیاد نیست.

از نقاط قوت همه عملیات‌های سپاه این بود که در حمله اول، خط دشمن را می‌شکست و این کار هم با غافلگیری انجام می‌شد. معنای این موفقیت آن است که جاسوس‌های آنها در ما نفوذ نداشتند.

 از افتخارات ما این بود که دشمن در ما نفوذ ندارد. از طرفی اگر چه فعالیت‌های جاسوسی عراق علیه ما قوی بود، اما فعالیت‌های ما در خنثی کردن جاسوسی هم خوب بود. اگر به اسناد اطلاعات و ضد اطلاعات ارتش و سپاه مراجعه شود، مطالب خوبی در این زمینه پیدا می‌شود.

    * آقای هاشمی، جنگ به صورت ظاهر در جبهه زمین، هوا و دریا بود و نتایجش کم و بیش ظاهر می‌شد. اما جنگ دیگری در پشت درهای بسته اتاق‌ها صورت می‌گرفت و آن، جنگ دیپلماسی بود. در این زمینه چقدر موفق بودیم؟

 ما دوستان زیادی نداشتیم. آمریکا، شوروی، و اروپا با ما رابطه دشمنانه داشتند. با این حال در محدوده کشورهایی که با آنها ارتباط داشتیم، موفقیت‌هایی دیده می‌شد. از جمله این‌که با چین و هند خوب کار می‌کردیم.

 از طرفی ما توانستیم سوریه و لیبی را ازجمع  کشورهای عربی جدا کنیم و تا آخر جنگ آنها را برای خودمان داشته باشیم و حتی از آنها اسلحه بگیریم. اینها نشانه‌های موفقیت ما در دیپلماسی بود.

از محدوده این چند کشور که بگذریم، در سایر نقاط، نقش چندان فعالی نداشتیم و عراقی‌ها در این زمینه موفق‌تر عمل می‌کردند. مثلاً وقتی جنگ شهرها شروع شد، مجامع جهانی به نفع صدام عمل کردند و ما به لحاظ دیپلماسی نتوانستیم آنها را مهار کنیم.

دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:48

علی شمخانی فرمانده جوان سپاه پاسداران خوزستان، شاید طعم جنگ را زودتر از فرماندهان دیگر چشیده ‌است.
خودش می‌گوید‌، از اوایل جنگ به سپاه خوزستان به غیر از لباس سبز هیچ تجهیزاتی نمی‌دادند اما او و دوستانش می‌مانند تا جنگ را اداره کنند.

قبل از شروع جنگ، فرمانده سپاه خوزستان بودید. به عنوان یک مسئول محلی، متوجه نشده بودید که قرار است عراق به خوزستان حمله کند؟
حتی اگر فکر می‌کردیم که جنگ می‌شود، تلقی‌مان از جنگ آن نبود که بعدا با آن روبرو شدیم.

مثلا جنگ را این می‌دانستیم که دو طرف، در دو سوی مرز به همدیگر تیراندازی کنند، اما این‌که عراق بخواهد با تانک وارد خوزستان شود به مخیله‌مان نمی‌آمد.

البته من مطمئن بودم که دارد جنگ اتفاق می‌افتد. اشاره کنم به جلسه شورای امنیت ملی که در تهران تشکیل شده بود و من هم از اهواز آمده بودم و در آنجا حضور داشتم.

بنی‌صدر رئیس جلسه بود. در آن جلسه گفتم عراق می‌خواهد به ما حمله  کند، اما قبول نکردند.

دلیل من این بود که تجمع نیرو در مرز ایران را دیده بودم و همان را گزارش کرده بودم. این تجمع برای من شک‌برانگیز به نظر می‌آمد. واکنش بنی‌صدر به حرف من این بود که اگر شما کاری به عراق نداشته باشید آنها به ما حمله نمی‌کنند.

 در حالی که واقعا جنگ به خاطر وارد شدن یکی دو نیروی اطلاعاتی به داخل کشور مقابل رخ نمی‌دهد. تصمیم به جنگ، از این بزرگتر است در واقع تصمیم باید در بغداد و تهران گرفته می‌شد. حرف بنی‌صدر این بود که چون ما مثلا یکی دو تا نیروی اطلاعاتی به داخل عراق فرستاده‌ایم باعث  تحریک آنها می‌شویم.


وقتی جنگ شروع شد چه کردید؟
به نظرم روزی که عراق حمله کرد شاید یک شب قبل از آن، یک فرمانده نظامی به نام سرهنگ عطاریان (که بعدها به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شد) به اهواز آمد و در جلسه‌ای که عده‌ای از مسئولان منطقه حضور داشتند طرحی را توضیح داد و بعد به اقدامات احتمالی ارتش عراق اشاره کرد.

 من در همان جلسه از او خواستم به ما(سپاه خوزستان) سلاح بدهند. گفت: «ما اسلحه نداریم که به شما بدهیم» گفتم: لااقل تعدادی آر‌.پی.جی بدهید که با حمله دشمن مقابله کنیم.»

 در آن موقع ما برای مقابله با تانک‌ها نارنجک تفنگی داشتیم که اصلا تاثیر نداشت. او گفت که آر.پی.جی سلاح روسی است و ما در ارتش از این نوع سلاح نداریم.

در جایی خوانده بودم که ارتش ایران- در سال‌های قبل از انقلاب- آر.پی.جی داشته است. ضمن این‌که در دوران دانشجویی من در اهواز، در یک تظاهرات دانشجویی دیده بودم که نیروهای مسلحی که به مقابله با ما پرداختند سلاح «اسکورپیون» روسی داشتند.

 در همان جا من سخنرانی کردم و شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروی دادم و برای شعار مرگ بر شوروی هم استدلال کردم که این‌ها از سلاح ساخت شوروی استفاده می‌کنند. ضمن این‌که می‌دانستم ایران، قبل از انقلاب از شوروی سلاح می‌خریده و این حرف را به سرهنگ عطاریان گفتم. اما او قبول نکرد.


پس با چه توانی وارد جنگ شدید؟
من ادعایی ندارم که ما در سپاه، تخصص تشکیل سازمان داشتیم اما این ادعا را دارم که چون عده‌ای از ما تحصیل‌کرده دانشگاه بودیم، به راحتی می‌توانستیم دانش و فنون مختلف جنگ را یاد بگیریم.

 این حرف شاید در جایی گفته نشده باشد که عده‌ای از ما بچه‌های خوزستان در دوران مبارزه با رژیم طاغوت تشکل‌هایی داشتیم و در قالب آن کار فرهنگی و سیاسی و عملیات مسلحانه می‌کردیم.

 این تشکل‌ها در اهواز، آبادان، خرمشهر و دزفول وجود داشت و همه، همدیگر را می‌شناختیم.

ما در ابتدای انقلاب کمیته‌ها را با همین تشکل‌ها راه‌ انداخته بودیم و بعد هم سپاه را تشکیل داده بودیم. در سال اول انقلاب با ضد انقلاب و گروهک‌ها درگیر بودیم و یک واحد را هم به کردستان اعزام کرده بودیم.

به این ترتیب در آغاز جنگ، ما تجربه مبارزه با رژیم شاه و مقابله با ضد انقلاب را داشتیم و توانسته بودیم کار تشکیلاتی توسعه سازمانی را در حد قابل قبولی به انجام برسانیم.

 ضمن این‌که با شرارت‌های عراق در یک سال بعد از پیروزی انقلاب هم آشنا شده بودیم. در ابتدای جنگ مجموعه دوستانی که این تجربه‌ها را داشتند در سپاه خوزستان جمع شده بودند، اما هیچ وسیله‌ای جز لباس سبز نداشتیم.

 یعنی مرکز، تنها چیزی که برای ما تهیه می‌کرد لباس سبز -لباس فرم سپاه- بود. ما مجبور شدیم خودمان سلاح انفرادی تهیه کنیم. آر پی جی را از عراقی‌ها می‌گرفتیم و به طور غیرمستقیم و بدون اطلاع فرماندهان بالاتر از بعضی واحدهای ارتش اسلحه دریافت می‌کردیم.


شما در آن مقطع مکاتباتی هم با مرکز داشتید. در آن نامه‌ها چه نوشته بودید؟
یکی از آن نامه‌ها نامه‌ای است که در سوم آبان 59 نوشتم. راستش دوسه سال پیش متوجه اهمیت این نامه شدم.

خطاب من در آن نامه، مسئولان بودند و منظورم از مسئولان، بنی‌صدر بود. در آن نامه نوشتم که سپاه چه سازمان رسمی‌ای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ این نامه را به تهران فرستادم. بنی‌صدر آن را خوانده بود و وقتی من را دید گفت که این نامه چیست که برای ما فرستاده‌ای؟
این نامه تعریف‌کننده وضعیت ما در آن شرایط بود.

دلیل حمایت نکردن از سپاه چه بود؟ چه نگاهی به سپاه وجود داشت؟
اگر کالبدشکافی کنیم می‌بینیم در آن موقع اختلافات سیاسی در تهران زیاد بود. هر کس که جنگ را با پیروزی به ثمر می‌نشاند می‌توانست در اختلافات دست بالا را بگیرد. به زبان دیگر، هر کس جنگ را فتح می‌کرد می‌توانست تهران را فتح کند.

 دو جریان حاکم بود، یکی جریان بنی‌‌صدر بود که می‌خواست با به‌کارگیری روش‌های کلاسیک حاکم بر ارتش،‌ عراق را پس بزند. از آن طرف هم راه مذاکره را باز گذاشته بود.

وقتی‌ احمد سکوتوره، رئیس سازمان کنفرانس اسلامی به ایران آمد با او برای پایان دادن به جنگ هم گفتگو کرد. از طرفی بنی‌صدر فرمانده کل قوا بود و این اختیار را داشت که به سپاه اسلحه ندهد. فضای سختی حاکم بود. گاهی من  احساس می‌کردم بعضی‌ها تحت تاثیر تفکر بنی‌صدر، حساسیتی که به ما داشتند بیش از حساسیتی بود که به عراقی‌ها داشتند.


 در آن مقطع‌، تحلیل بنی‌صدر این بود که اگر سپاه نقش موثری در پیروزی در جنگ ایفا کند جناح انقلاب در عرصه سیاسی پیروز می‌شود و اگر سپاه منزوی می‌شد جریان به نفع او تغییر می‌کرد.

در همان مقطع، ارتش سه عملیات در مناطق کرخه،  هویزه و جاده ماهشهر آبادان انجام داد که هیچ کدام موفقیت‌آمیز نبود.

این ناکامی فضایی را ایجاد کرد که همه بگویند نمی‌شود جنگید و به دنبال همین عملیات‌ها بود که تئوری «دادن زمین و گرفتن زمان» مطرح شد.


به نظر شما تحلیل عراقی‌ها از اوضاع ایران درست بود که آنها را به این نتیجه رساند که به ایران حمله کنند؟
نه. تحلیل‌شان غلط بود.


چرا؟
آنها بعضی چیزها را نمی‌دانستند از جمله این‌که قدرت بسیج‌کنندگی امام را نمی‌شناختند همچنین از توان رزم و  سازماندهی ما بی‌خبر بودند. آنها البته تحلیل‌هایی هم داشتند که منطبق با واقعیت بود مثلا می‌دانستند که ارتش مشکلاتی دارد و به خصوص در رده‌های فرماندهی این مشکلات بیشتر است.

 دوم این‌که آنها می‌دانستند اختلافات سیاسی در کشور ما زیاد است و سوم این‌که می‌گفتند ایران ثبات امنیتی ندارد. اطلاعاتی هم که داشتند چندان غلط نبود. چون از سلطنت‌ طلب‌های فراری اطلاعات درستی گرفته بودند.


سخت‌ترین روزها برای شما چه روزهایی بود؟
در ابتدای جنگ با آن همه فقدان امکانات و نبودن اسلحه، با انفجار یک انبار مهمات در لشگر 92 مواجه شدیم.

نمی‌دانم خرابکاری بود یا نبود و همین باعث شد شرایط سخت‌تر شود. همان روزها بچه‌های سپاه خوزستان را جمع کردم و گفتم ما هیچ سلاحی جز شهادت نداریم. پدران ما همیشه در زیارت عاشورا خوانده‌اند «یا لیتنا کنا معکم» هر کس آمادگی دارد این جمله را محقق کند بماند و هر کس آمادگی ندارد بدون هیچ رو‌در‌بایستی برود.


کسی هم رفت؟
هیچ کس حتی یک نفر.


بی‌مهری به سپاه تا کی ادامه پیدا کرد؟ تا زمان سقوط بنی‌صدر؟
البته قبل از آن هم، ما همه سعی‌مان را می‌کردیم که سازمان‌مان را شکل بدهیم و سپاه را از انزوا خارج کنیم.


 یک سئوال تکراری می‌پرسم و امیدوارم جوابش تکراری نباشد آن هم داستان ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر است. واقعا بعد از فتح خرمشهر، امکان خاتمه دادن به  جنگ از طریق دیپلماتیک وجود نداشت؟
چرا این سئوال را از خرمشهر می‌کنید؟ می‌توانید بگویید  چرا وقتی دشمن اطراف اهواز بود، جنگ را تمام نکردید؟ مگر ما وقتی خرمشهر را پس گرفتیم، همه سرزمین‌هایمان را پس گرفته بودیم؟

هر چند پیروزی بزرگی بود اما آیا این پیروزی بزرگ، تبدیل به این شد که خواست‌های سیاسی‌ ما را محقق کند؟ چه تضمینی بود که پس از صلح، صدام دوباره به ما حمله نمی‌کرد؟

 ما اهدافی از جمله بازگشت به مرزهای بین‌المللی پذیرش قرارداد 1975 تنبیه متجاوز داشتیم. ما بعد از فتح خرمشهر هیچ کدام از این‌ها را  نداشتیم و به همین دلیل ما چاره‌ای جز ادامه جنگ نداشتیم. اما شما می‌توانستید بپرسید شما که در خرمشهر پیروز شدید، 19 هزار اسیر گرفتید، ابهت ارتش عراق را شکستید چرا جنگ را ادامه ندادید؟

چرا به صدام وقت ندادید تجهیزاتش را بازسازی کند مجددا بیاید اهواز را بگیرد؟ ما اگر به صدام فرصت بازسازی می‌دادیم تا احساس کند می‌تواند دوباره جنگ را شروع کند این کار را می‌کرد.


در طول جنگ هیچ وقت به شکست خوردن فکر کردید؟
هرگز؛ حتی در بدترین شرایط که روزهای آغاز جنگ بود یا حتی در کربلای 4 با آن مشکلاتی که بود به شکست فکر نکردم و اصلا احساس نکردم شکست خورده‌ایم.


فکر هم نمی‌کردید مردم مقاومتشان را از دست بدهند؟
ما سد عظیمی مثل امام داشتیم که در آن هیچ خللی نمی‌دیدیم.


زمانی که آقای هاشمی فرمانده جنگ شد و نه به خوزستان آمدند شما مشغول طراحی عملیات خیبر بودید. آقای هاشمی شعار جنگ، جنگ تا پیروزی را تبدیل کرد نه به جنگ، جنگ تا یک پیروزی. یعنی به دنبال این بود نه که یک عملیات بزرگ انجام بدهیم و بعد جنگ را خاتمه بدهیم این با جواب سئوال قبلی که درباره خاتمه دادن به جنگ پس از فتح خرمشهر دادید تناقض ندارد؟
نه تنها در تناقض نیست که عین واقعیت و منطبق بر هم است. آقای هاشمی این شعار را نداد. این را ما تعبیر کردیم از عملکرد ایشان. من یک سخنرانی کردم و گفتم ما چند  استراتژی داریم.

 یکی شعار جنگ، جنگ تا رفع فتنه که این را امام می‌گفتند؛ یکی جنگ‌، جنگ تا پیروزی که ما می‌گفتیم و یکی جنگ، جنگ تا یک پیروزی من آن روز این موضوع را نقد کردم، اما امروز از موضوع نقد نمی‌گویم. آقای هاشمی همین که مسئولیت را پذیرفت بزرگترین افتخار برای ایشان است و ما مدیون او  هستیم.


موضع حضور آقای هاشمی در میدان جنگ افتخار بزرگ و غیرقابل انکاری است. نقش آقای هاشمی در جنگ بسیار مهم است. ایشان عمق تمام مسائل کشور را می‌دانست، عمق حمایت منطقه‌ای و جهانی را نیز از صدام می‌دانست.

این دو وزن نابرابر را می‌دید با این همه مسئولیتش را پذیرفت. حال آن‌که می‌توانست نپذیرد. آقای هاشمی غیر از خدمت و فداکاری به چیز دیگری فکر نمی‌کرد.


آقای شمخانی، شما بعدا وزیر دفاع شدید. چقدر خاطرات کمبودها و اسلحه نداشتن‌ها در زمان وزارتتان باعث شد که فکر کنید باید آن کمبودها را جبران کنید؟
خیلی موثر بود. ما در جنگ چند تجربه پیدا کردیم. یکی این‌که در جنگ آدم نباید مثل شب امتحان درس بخواند. کسی در جنگ پیروز است که از قبل درسش را خوانده باشد. این درس مرتب تغییر می‌کند.

 چون حریف مرتب تغییر پیدا می‌کند. دیگر این‌که همه درس‌ها ضریب 4 ندارند بعضی از درس‌ها ضریب  یک دارند. تو باید به آنهایی بیشتر بپردازی که ضریب 4 دارند و تجربه دیگر این‌که در تصمیم‌گیری نباید احتیاط به خرج داد. باید خط‌شکنی کرد.


کدام درس‌ها برای شما ضریب 4 داشت؟
موشک و قابلیت‌های موشکی، قابلیت‌های دریایی، ایجاد یک ساختار سازمانی هوشمند و یادگیرنده. ما امروز نه تنها بچه‌ای نیستیم که شب امتحان درس بخواند که هر جای دنیا اتفاقی می‌افتد می‌گویند این‌ها را ایرانی‌ها تقویت کرده‌اند؛ هر کجا که بخواهند شکست را توجیه کنند، با تعریف از توان تسلیحاتی ایران توجیه می‌کنند.


در یک مقطعی از جنگ ما حجم عملیاتمان را از جنوب به غرب بردیم، این یک استراتژی بود یا نه؟ یک اتفاق؟
این یک استراتژی بود اما انتخابی نبود، تحمیلی بود. ما چاره‌ای جز این نداشتیم. ما یک تابلویی داشتیم در جنگ که به نظر من عصاره آمیزه‌های جنگ ماست. می‌گویند ما در زمینی و زمانی و با ابزاری و با تاکتیکی نجنگیم که با آن زمین و زمان و ابزار و تاکتیک، دشمن بر ما مسلط شود.


دشمن توان ذهنی بالایی داشت. برتری هوایی داشت، برتری آتش داشت، برتری تحرک داشت. سپاه پاسداران  از وقتی عملیات طریق‌القدس را شروع کرد، هجوم می‌کرد، وقتی خط را فتح می‌کرد تحویل می‌داد.

 ولی از یک زمان به بعد مجبور شد در خط قرار بگیرد و پدافند کند. پس قسمتی از توان سپاه صرف هجوم می‌شد و قسمتی صرف پدافند. در واقع در آن زمان ما تکه‌تکه شده بودیم و توان توسعه سازماندهی رزم را هم به دلیل شرایط آن زمان از دست داده بودیم و دشمن ما هم توان رزمش زیاد شده بود.

من آن موقع گفتم ما از گونی تا تصمیم مشکل داریم. گونی برای سنگر! این در حالی بود که برای دشمن این فرض شده بود که هر جا سپاه است، آفند هم هست. ما محکوم به این بودیم که دشمن مقابل نقطه‌ای قرار می‌گرفت که سپاه بود.

مفهوم این برای دشمن صرفه‌جویی و تمرکز در قوا بود ولی برای ضعف و غافلگیری بود. صدام یک جیش الشعبی داشت، هر کجا احساس می‌کرد آفند هست یک جیش شعبی می‌گذاشت و پشت سرش یک واحد درجه 3 می‌گذاشت و بعد واحدهای درجه یک. یعنی ما باید با یک ارتش کاملا مهندسی می‌جنگیدیم، سیم خاردار، مین، بمب ناپالون این‌ها را باید پشت سر می‌گذاشتیم.

 تازه به جیش الشعبی می‌رسیدیم. با آن هم باید می‌جنگیدیم، بعد می‌رسیدیم به یگان درجه 3. با آن هم باید می‌جنگیدیم. تازه آن زمان جنگ شروع می‌شد.


زمانی که قرار شد قطعنامه را بپذیریم شما جزو موافقین بودید یا مخالفین؟
 من موافق بودم  اما  باورش برای رزمنده‌ها سخت بود. ما می خواستیم صدام را ساقط کنیم اما صدام هنوز مانده بود. این که امروز گفته می‌شود که صدام را آمریکایی‌ها ساقط کردند پس با آمریکایی‌ها مخالف نباشیم، حرف غلطی هست.

 صدام را آمریکایی‌ها دوبار نجات دادند و بار سوم ساقط کردند. در جنگ با ما حمایتش کردند که سقوط نکند. در انتفاضه مردم عراق همه حمایتش کردند که به دست مردم سقوط نکند. لذا آمریکایی‌ها در سقوط صدام تاخیر ایجاد کردند. سقوط صدام مقدر بود و آمریکایی‌ها فقط در تاخیرش نقش داشتند نه در ساقط کردن صدام.


زمانی که عملیات مرصاد شد، ما قطعنامه را پذیرفته بودیم. یک دفعه یک خیل عظیمی از نیروها وارد جبهه شدند. آن زمان به فکرتان نرسید جنگ را ادامه دهید؟
امام فرموده بودند ما در صلح جدی هستیم. این پاسخی بود به همین سئوال که بر زبان بعضی‌ها جاری شد. امام فرمودند ما در صلح جدی هستیم همانطوری که در جنگ جدی هستیم؛ یعنی امام تصمیم قاطعی گرفته بود.

ضمن این‌که استراتژی غرب روی این متمرکز شده بود که این جنگ نباید پیروز داشته باشد این استراتژی را در یک مقطعی از زمان با حمایت سیاسی و  اقتصادی و فنی و ابزاری از صدام انجام می‌دادند ولی در آن زمان به دخالت مستقیم‌شان تبدیل شده بود.


نقش امام در جنگ چقدر بود؟ با توجه به این‌که هیچ دخالت مستقیمی نمی‌کردند.
همه جنگ امام بود. ما هر وقت خسته می‌شدیم با حرف‌های امام و پیام‌های امام و شارژ می‌شدیم. امام به ما تحرک می‌داد. همه«الخیر فی ما وقع». این جمله‌ای که امام گفتند، سوخت پایان‌ناپذیر من بود تا پایان جنگ.

جفاست که به تاریخ جنگ بپردازیم و به نقش آیت‌الله خامنه‌ای اشاره نکنیم.
 ایشان دوره‌های سخت ابتدای جنگ، به شدت پدیده تغییر وضع به نفع نیروهای انقلاب را دنبال می‌کردند و در مقابله با بنی‌صدر نقش محوری و اساسی داشتند.

 ایشان در آن زمان نماینده امام در شورای عالی دفاع بودند و جلسات به ریاست ایشان تشکیل می‌شد و مرتب هم در جبهه‌ها حضور داشتند و جلسات مختلفی با فرماندهان می‌گذاشتند.

کاش فرصتی پیش بیاید و نقش ایشان را مستقلا تحلیل کنیم.

محمد مهاجری - همشهری آنلاین

دسته ها : خاطرات
جمعه 12 6 1389 16:48
X