معرفی وبلاگ
شهید حسین معینی دایی عزیز من ... دوستت دارم
صفحه ها
دسته
لينك تبياني ها
سایت های مرتبط
وبلاگ های مرتبط
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 222798
تعداد نوشته ها : 588
تعداد نظرات : 14
Rss
طراح قالب
GraphistThem232

در جریان‌ آسفالت‌ بعضی‌ از خیابانهای‌ شهر، مهدی‌ باکری‌ خودش‌پیشاپیش‌ کارگران‌ آسفالتکاری‌ می‌کرد و حتی‌ کارگرها نمی‌دانستند که‌ اوشهردار است‌.


در جریان‌ آسفالت‌ بعضی‌ از خیابانهای‌ شهر، مهدی‌ باکری‌ خودش‌پیشاپیش‌ کارگران‌ آسفالتکاری‌ می‌کرد و حتی‌ کارگرها نمی‌دانستند که‌ اوشهردار است‌.
یک‌ روز صبح‌ زود، به‌ یکی‌ از مناطق‌ رفت‌ و از کارگرها دمپایی‌ و گونی‌خواست‌. آنها هم‌ فکر می‌کردند او کارگری‌ جدید است‌! به‌ او دمپایی‌ و گونی‌می‌دهند و او شروع‌ می‌کند به‌ کار. از همان‌ آغاز، چند تن‌ از کارگران‌ به‌بهانه‌های‌ واهی‌ از کار شانه‌ خالی‌ می‌کردند، و وقتی‌ آقا مهدی‌ به‌ حالت‌نصیحت‌ به‌ آنها می‌گوید که‌ شما در مقابل‌ پولی‌ که‌ می‌گیرید، مسئولیت‌ دارید،بشدت‌ پاسخ‌ می‌دهند که‌ :
ـ مگر تو چه‌ کارة‌ مملکتی‌ که‌ امروز آمدی‌ و در کار ما دخالت‌ می‌کنی‌؟ سرت‌به‌ کار خودت‌ باشد.
اوقات‌ به‌ همین‌ منوال‌ سپری‌ می‌شود تا اینکه‌ معاون‌ شهرداری‌ همراه‌ بابازرس‌ برای‌ سرکشی‌ به‌ آن‌ منطقه‌ می‌آیند و مبهوت‌ و هیجان‌ زده‌ می‌بینندکه‌ شهردار، خود با لباسهای‌ سیاه‌ و کثیف‌، پیشاپیش‌ کارگران‌ مشغول‌ کاراست‌.
سلام‌ و علیک‌ متواضعانه‌ بازرس‌ و معاون‌ شهردار ی‌ با شهید مهدی‌باکری‌، کارگران‌ را به‌ خود می‌آورد و متوجه‌ می‌شوند این‌ شهردار است‌ که‌ ازصبح‌ زود با آنها کار کرده‌ است‌. نگران‌ و ناراحت‌ می‌شوند و منتظر برخورد آقامهدی‌ می‌شوند.
آقا مهدی‌ برای‌ تسکین‌ خاطر آنان‌، با یک‌ یک‌ آنها دست‌ می‌دهد وصورتشان‌ را می‌بوسد، خدا قوت‌ می‌گوید و آنجا را ترک‌ می‌کند.
برادر «کاملی‌» از دوستان‌ شهید باکری‌


دسته ها : خاطرات
سه شنبه 16 6 1389 17:49
X